تبليغاتX

 

سايه سكوت
در دیاری که در او نیست کس یار کسی کاش یا رب که نیفتد به کس کار کسی

دانلود موزيک   عکسهای جام جهانی فوتبال    دانلود برنامه   کدهاي جاوا اسکريپ   انواع عکس    کد قالب این وبلاگ با امکانات   فيلتر شکن وپروکسی توپ  کدآهنگ برای وبلاگهای شما از خواننده های معروف(مثل هایده و...)وآموزشی    وهرآنچه شما میخواهید  در  دراین وبلاگ مخصوصادرقسمت لینکدونی

دانلودآهنگ1دانلودآهنگ2خريدآهنگ | قالب وبلاگ1 قالب وبلاگ2منبع کدجاوا| دانلودبرنامه| فیلترشکن| تماس با من

صادق هدایت دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 23:50

(زندگي من به نظرم همانقدر غيرطبيعي،نامعلوم و باور نكردني مي آمد كه نقش روي قلمدانی كه با آن مشغول نوشتن هستم - گويا يك نفر نقاش مجنون و وسواسي روي جلد اين قلمدان را كشيده - اغلب به اين نقش كه نگاه مي‌كنم مثل اين‌است كه به نظرم آشنا می‌آيد. شايد براي همين نقش است... شايد همين نقش مرا وادار به نوشتن می‌كند.)




معرفی این پست به دوستان
نوشته شده توسط Omid | موضوع: | لینک ثابت |

زندگی نامه دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 22:40

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد. در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.
در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.
در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد.

 


معرفی این پست به دوستان
نوشته شده توسط Omid | موضوع: | لینک ثابت |

بوف كور دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 21:50
 

 در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد.

    اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين 
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند
و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان
سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر 
هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط
شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس
که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد 
میافزاید.
    آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبيعی ، این انعکاس سایهء روح 
که در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداری جلوه می کند کسی پی
خواهد برد؟
    من فقط بشرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق
افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم
آن تا زنده ام، از روز ازل تا ابد تا آنجن که خارج از فهم و ادراک بشر است
زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد- زهرآلود نوشتم، ولی می خواستم بگویم 
داغ آنرا هميشه با خودم داشته و خواهم داشت.
    من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقايع
در نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع بآن یک قضاوت کلی بکنم ؛ نه،
فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم - چون برای 
من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند-فقط میترسم که 
فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم- زیرا در طی تجربیات زندگی
باین مطلب برخوردم که چه ورطهء هولناکی میان من و دیگران وجود دارد
و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است بايد افکار خودم
را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای 
اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم - سایه ای که روی ديوار خميده و 
مثل اين است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد -برای 
اوست که می خواهم آزمايشی بکنم: ببینم شايد بتوانیم یکدیگر را بهتر 
بشناسيم. چون از زمانی که همهء روابط خودم را با ديگران بريده ام می خواهم
خودم را بهتر بشناسم.
    افکار پوچ!-باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند - آیا 
این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا 
دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای 
مسخره کردن و گول زدنمن بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم، 
می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
    من فقط برای سایهء خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است، 
باید خودم را بهش معرفی بکنم.

معرفی این پست به دوستان
نوشته شده توسط Omid | موضوع: | لینک ثابت |

دريافتی از «بوف کور» [صادق هدايت] دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 21:36

          «حالا مي‌خواهم سرتاسر زندگي خودم را مانند خوشه انگور در دستم بفشارم و عصارة آن را، نه شراب آن را، قطره قطره در گلوي خشک سايه‌ام مثل آب تربت بچکانم. فقط مي‌خواهم پيش از آن‌که مردم دردهايي که مرا خرده‌خرده مانند خوره يا  سلعه گوشة اين اتاق خورده است روي کاغذ بياورم.»
(بوف کور،  انتشارات جاويدان، ص 160)


         اين نقل قول در صفحه اول بخش دوم بوف کور بيان شده و در عرض دو صفحه سه بار به اشکال مختلف تکرار مي‌شود. مضمون آن يادآور جمله‌اي است در اول صفحه دوم بخش اول داستان:
                  «اگر حالا تصميم گرفتم که بنوسيم، فقط براي اينست که خود را به  سايه‌ام معرفي بکنم – سايه‌اي که روي ديوار خميده و مثل اين است که هر چه مي‌نوسيم با اشتهاي هرچه تمام‌تر مي‌بلعد.»
         باز در انتهاي همين بخش تکرار مي‌کند:
                  «من فقط براي سايه خودم مي‌نويسم که جلو چراغ به ديوار افتاده است، بايد خودم را بهش معرفي کنم.»
         اولين جملة «بوف کور» نيز بيان‌گر همان دردهاي خوره‌وار است:
                  «در زندگي زخم‌هايي است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي‌خورد و مي‌تراشد.»
         نحوة بيان اين جملات نحوة بيان کل داستان است. اين جملات که در بخش‌هاي مختلف داستان تکرار مي‌شوند به جاي آن‌که بيان‌گر مفاهيم جديدي باشند، تنها يک حالت و يک مفهوم را تکرار مي‌کنند. يعني در کاربرد آن‌ها نه مفهوم تسلسل که تکرار مهم است.
         داستان «بوف کور» بر خلاف داستان رآلسيتي فاقد تسلسل زمان و حادثه است. داستان از دو بخش تشکيل شده که داراي يک «شباهت دور و نزديک» به يک‌ديگرند. يعني دو بخش داستان مانند عناصر ساختاري آن (شخصيت‌ها، فضا، زمان و ماجرا) يک‌ديگر را تکرار و بيان مي‌کنند. زمان خواندن داستان همان حالتي در خواننده ايجاد مي‌شود که راوي نسبت به شخصيت‌ها، مکان، و حوادث حس مي‌کند: آشنايي و غريبگي، نزديکي و دوري. به جاي آن‌که هر حادثه نتيجه منطقي حادثه قبل باشد، هر حادثه - يا بهتر بگويم يک حادثه که ديگر حوادث را در خود انباشت کرده-  بارها و بارها تکرار مي‌شود.
         در يک سطح اين تکرارها بسيار واضح است: تکرار حوادث، تصاوير، مکان‌ها، شخصيت‌ها، يا عناصري مثل پول (دو قران و يک عباسي، دو درهم و چهار پشيز)، زمان، دو ماه و چهار روز، نيلوفر و غيره. اما آن‌چه بيش‌تر مد نظر ما است ساختار عمقي «بوف کور» است که بر پاية نوع خاصي از تکرار- ستعاره- شکل گرفته است که آن را به ساختار شعر نزديک مي‌کند. (2)
         در «بوف کور» همه عناصر عيني:«شخصيت‌ها، کنش، مکان، واقعه و پس‌زمينه داستان» تبديل به تصاويري ذهني و سمبليک مي‌شوند که فاصله ميان واقعيت و تخيل را از ميان برمي‌دارند، و تجربه‌اي تجريدي يا به قول راوي «ماوراء طبيعي» را بيان مي‌کنند. از همين‌رو بر خلاف رمان رآليستي حرکت داستان به جاي گذر از واقعه‌اي به واقعة ديگر متمرکز است بر تکرار مداوم وقايعي تصويري که با هر تکرار عمق و حجمي تازه ارائه مي‌دهند.
         چنين حرکتي از طريق طرح (plot) سنتي در رمان رآليستي امکان‌پذير نيست. طرح  در رمان رآليستي معمولاً با حرکتي خطي و تسلسلي  شکل مي‌گيرد، ولي در «بوف کور» حرکت بر پايه انباشت وقايع و لحظات پيش مي‌رود. اين حرکت «انباشتي. همان شيوه اي است که راوي از  آن سخن مي گويد: او قصد دارد تمام زندگي خود را مانند خوشه انگور قطره‌قطره بچکاند. از انباشت اين قطرات تغييري کيفي در خاصيت انگور رخ مي‌دهد، يعني تبديل به شراب مي‌شود. هدايت نيز در يک تصوير، يک واقعه، يک فرد، تمام تصاوير، وقايع و شخصيت‌ها را انباشت مي‌کند تا دريافتي تازه به دست دهد.
         شراب يعني حاصل اين انباشت‌ها، در هر دو بخش رمان مهم است، ارثيه مادر راوي، بوگام داسي است و آلوده به زهر مارِ ناگ که زن اثيري را مي‌کشد. شراب نيز مانند همة عناصر داستان ماهيتي دوگانه و متناقض دارد: هم شهد است و هم زهر.
         نکتة ديگر در  مورد جملات نقل شده در تصويري است که از نوع مخاطب راوي به‌دست مي‌دهند. بر خلاف داستان رآليستي راوي «ماجرا» را براي شخص يا اشخاص ديگر روايت نمي‌کند، مخاطب او: ساية «خودش» يا «انعکاس روح»ش است، او روايت زندگي خود را براي خود تکرار مي‌کند تا آن را دريابد. زماني که نوشتن به پايان برسد يعني قطرات انگور تا به آخر فشرده شود، ديگر چيزي از خود انگور باقي نمي‌ماند، شرح زندگي مساوي است با پايان آن. مهم نه زندگي «واقعي» راوي که دريافتي است که از نوشتن و به تصوير ذهني در آوردن آن حاصل مي‌شود.
         راوي به عنوان روايت‌گر و موضوع و مخاطب روايت، بازي‌گر و خالق نقش، شباهت فراواني  به تعريف آندره ژيد دارد:«مي‌توانم بگويم من به وجود خود علاقه‌مند نيستم، علاقه من به رويارويي ايده‌هايي است که درونم تنها عرصه براي آن به شمار مي‌رود. در اين عرصه من بيش‌تر از آن‌که هنرپيشه باشم تماشاچي و شاهدم.»
         راوي در هر دو بخش تجربيات دروني خود را از طريق نقشي که مي‌کشد و ماجرايي که روايت مي‌کند شکل مي‌دهد، ذهن يا تخيل او مانند آينه‌اي جهان دروني شده اطراف راوي، و جنبه‌هاي متضاد درون او را منعکس مي‌کند. از همين رو در بخش آخر او نتيجه‌گيري مي‌کند که همه ديگر شخصيت‌ها تنها بخش‌ها يا «سايه‌ها» و «صورتک‌ها»ي خود او هستند. اين شخصيت‌ها يا «صورتک‌ها» مدام در يک‌ديگر استحاله مي‌شوند، پيرمرد خنزر پنزري عمو/ پدر راوي است و پدر زن او پيرمرد گورکن، و در پايان بخش دوم راوي مبدل به او مي‌شود. زن اثيري نيز که در کنار پيرمرد در تصوير قلم‌دان  ظاهر مي‌شود هم لکاته است و هم بوگام داسي. راوي / پيرمرد هم قرباني است و هم جنايتکار. او نيز مانند پدر/عموي خود قرباني «عشق» بوگام داسي/لکاته/زن اثيري است و  زهر مارِ ناگ و وحشت حاصل از آن، و هم قاتل زن است. همان‌طور که زن هم قرباني عشق مرد است. و هم او را به جنايت و نه فقط جنايت که قتل نفس وادار مي‌کند.
         چکيده اين تصاوير/شخصيت‌ها در تصويري است که بارها با ذکر جزئيات تکرار مي‌شود: «...پيرمردي قوز کرده، زير درخت سروي نشسته بود و يک دختر جوان، نه- يک فرشته آسماني جلو او خم شده بود و با دست راست گل نيلوفر کبودي به او تعارف مي‌کرد، در حالي که پيرمرد ناخن انگشت سبابه دست چپش را مي‌جويد.» (ص13)
         رمان حالت اين تصوير را دارد. راوي در هر دو بخش نقاش است، نقاشي که همواره «گويا» يک تصوير را تکرار کرده، همان‌طور که در طول قرون تصاوير مينياتورهاي ايراني بارها و بارها تکرار شده‌اند، گويي که يک دست و يک ذهن آن‌ها را آفريده. اجزا اين تصوير، گاه از قاب آن بيرون مي‌آيند و به صورت شخصيت‌هاي داستان جان مي‌گيرند و به اصطلاح «واقعي» مي‌شوند، ولي تنشي و تضادي ميان حالت تصويري آن‌ها و حالت واقعي‌شان موجود است. هر چه «واقعي»تر جلوه مي‌کنند به همان نيز آلوده مي‌شوند و فاني، ولي در داخل تصوير پاکيزه و زيبايند و جاودانه اگرچه که در راوي هم ترس مي‌افرينند و هم ميل به تصاحب.
         تصاوير ديگر داستان نيز در هر دو بخش يک بار در تيرگي شب و بار ديگر در روشنايي روز با تفاوت‌هايي تکرار مي‌شوند، اسب‌هاي حامل کالسکه نعش‌کش، مناظر طبيعت و خانه‌هايي که راوي سوار بر کالسکه مشاهده مي‌کند، رود سورن ومنظره کنار آن همه در بخش دوم داستان دوباره بيان مي‌شوند و باز همان حالت قرابت و جدايي، آشنايي و غريبگي را مي‌آفرينند.
         زمان داستان مانند حالت تصوير به نظر ثابت مي‌آيد و از اين‌رو حالت شعر را بيش‌تر تداعي مي‌کند تا داستان که معمولاً از تسلسل زمان برخوردار است. در «بوف کور» لحظه و زمان حال مهم است نه پيوند و حرکت لحظات در خط زمان قانون‌مند. از همين‌رو هر بار راوي واقعه يا تصويري را توصيف مي‌کند گويي براي اولين بار است. اين نوع بيان تنها در چارچوب زمان حاکم بر داستان ميسر است:
                  «از کجا بايد شروع کرد؟ چون همه فکرهايي که عجالتاً در کله‌ام مي‌جوشد مال همين الان است. ساعت و دقيقه و تاريخ ندارد. يک اتفاق ديروز ممکن است براي من کهنه‌تر ولي تأثيرپذيرتر از يک اتفاق هزار سال پيش باشد.
         شايد از آن جايي که همه روابط من با دنياي زنده‌ها بريده شده، يادگارهاي گذشته جلوم نقش مي‌بندد- گذشته، آينده، ساعت، روز، ماه و سال همه برايم يک‌سان است. مراحل مختلف بچگي و پيري براي من جز حرف‌هاي پوچ چيز ديگري نيست- فقط براي مردم معمولي، براي رجاله‌ها- رجاله تشديد همين لغت را مي‌جستم، براي رجاله‌ها  که زندگي آن‌ها موسم و حد معيني دارد. مثل فصل‌هاي سال و در منطقه معتدل زندگي واقع شده است صدق مي‌کند. ولي زندگي من همه‌اش يک فصل و يک حالت داشته مثل اينست که در يک منطقه سردسير و در تاريکي جاودانه گذشته است، در صورتي که ميان تنم هميشه يک شعله مي‌سوزد و مرا مثل شمع آب مي‌کند.»(ص38)
         از اين رو بخش اول بوف کور در زماني پس از بخش دوم رخ مي‌دهد، بر خرابه‌هاي شهر ري و در کنار رود خشک شده سورن و در اطاقي که بر ويرانه‌ها بنا شده.
         طرح زماني داستان تصاويري را شکل مي‌دهد که لحظاتي از يک احساس يا حالت را ميور مي‌کنند، گذر خواننده نه از واقعه‌اي به واقعة ديگر که از تصويري به تصوير ديگر است. زمان مانند تصوير ثابت است، هر لحظه مانند هر تصوير انباشتي است از تمامي لحظات گذشته. هر لحظه کل همه لحظات و کل لحظات هر لحظه را بيان مي‌کند و بدين‌گونه پيوندي رازآميز ميان همه لحظات ايجاد مي‌شود.
         اين نوع زمان مکان و فضاي خاصي را تداعي مي‌کند، همان‌طور که هر عنصر ساختاري داستان حتي نوع جملات ديگر عناصر داستان را تداعي مي‌کند:
                  «آيا روزي به اسرار اين اتفاقات ماوراء طبيعي، اين انعکاس سايه روح که در حالت اغما و برزخ بين خواب و بيداري جلوه مي‌کند کسي پي خواهد برد؟»
         اين جمله که در صفحه اول داستان اظهار مي‌شود، فضاي ذهني راوي را بيان مي‌کند، فضايي که بر تمام داستان حاکم است. روند روايت با جملات سوالي هدايت مي‌شود با جملاتي که با شک و ترديد همراهند و با «گويا»، «نمي‌دانم»، «مطمئن نيستم» بيان مي‌شوند. در اين نوع داستان «واقعي»بودن وقايع مورد شک است، و هدف اصلي بيان اين شک است، بيان حالتي که هم هست و هم نيست، حالت اغما و برزخ ميان خواب وبيداري، حالتي که در عين «غير واقعي» بودنش از هر واقعيتي تأثيرگذارتر و روشن‌تر است.
         در ميان تاريکي مطلق که بر بخش اول حاکم است و با مرگ تداعي مي‌شود و روشنايي «زننده» روز که در بخش دوم بيان‌گر زندگي رجاله‌ها است، راوي در حالت خواب و بيداري حالتي ميان اين تاريکي و روشنايي به کشف و شهود درون خود مي‌پردازد. مکان زندگي راوي در هر دو بخش تاريک است، اطاقي است تيره و نمور که مانند گور است.
         فضاي مطلوب ذهن راوي فضايي است پر از ابهام، ميان روشنايي و تاريکي، دربخش اول. شبي که زن اثيري را ملاقات مي‌کند اين حالت وهم‌آميز بيش‌تر از هر زمان ديگر وجود دارد:
                  «شب آخري که مثل هر شب به گردش رفتم هوا گرفته و باراني بود. مه غليظي در اطراف پيچيده بود و در هواي باراني که از زنندگي بي‌حيايي خطوط اشيا مي‌کاهد، من يک نوع آزادي و راحتي حس مي‌کردم، مثل اين بود که باران افکار تاريک مرا مي‌شست.»
         «صورت زن اثيري به نظر «هول و محو» مي‌آيد گويي که زن از پشت «ابر و دود» ظاهر مي‌شود:
                  «مه انبوهي در هوا تراکم بود به‌طوري که درست جلوي پايم را نمي‌ديدم.»
         در مهم‌ترين بخش داستان زماني که راوي از يک نقاش بي‌چاره قلمدان مبدل به يک هنرمند بزرگ مي‌شود و چشم‌هاي دختر را نقش مي‌زند هوا تاريک روشن است:
                  «روشنايي کوري از پشت شيشه‌هاي پنجره داخل اتاقم شده بود.»
         لکاته در بخش دوم همان تصوير زن اثيري است که در روشنايي زننده روز خطوط چهره و اندامش پررنگ‌تر و غليظ‌تر شده، همان‌طور که تصاوير در هر دو بخش داستان.
         مي‌بينيم که چنين فضايي بيش‌تر شعرگونه است تا داستاني، توصيفات و تصاوير نه براي بيان «واقعيت» که جهت دريافت حالتي تجريدي شکل مي‌گيرند، حالتي که در فصاي داستان نهفته. اگر در داستان رآليستي طرح منطق تسلسلي حوادث را شکل مي‌دهد، در اين داستان طرح تنها خط کم‌رنگي است که در اين فضاي پر ابهام از درون تصاويري مبهم و در عين حال برجسته عبور مي‌کند.
         چنين حالتي تنها در درون ساختاري استعاري امکان پذير است، ساختار استعاري که از عناصر داستاني بخصوص طرح مدد مي‌گيرد براي بيان روايت.
         همه حالات استعاري و استحاله شخصيت‌ها يا صورتک‌ها، در آخرين استحاله راوي در بخش دوم انباشته مي‌شوند، زماني که او به صورت پيرمرد خنزر پنزري و تصوير پدر/عمو در آمده. در اين‌جا است که براي اولين‌بار و تنها همان يک‌بار اشاره به عنوان کتاب مي‌شود:
                  «سايه من خيلي پررنگ‌تر و دقيق‌تر از جسم حقيقي من به ديوار افتاده بود، سايه‌ام حقيقي‌تر از وجودم شده بود گويا پيرمرد خنزر پنزري، مرد قصاب، ننجون و زن لکاته‌ام همه سايه‌هاي من بوده‌اند، سايه‌هايي که من ميان آن‌ها محبوس بوده‌ام. در اين وقت بيش‌تر شبيه يک جغد شده بودم، ولي ناله‌هاي من در گلويم گير کرده بود و به شکل لکه‌هاي خون آن‌ها را تف مي‌کردم، شايد جغد هم مرضي دارد که مثل من فکر مي‌کند. سايه‌ام به ديوار در دست شبيه جغد شده بود و با حالت خميده نوشته‌هاي مرا به دقت مي‌خواند. حتماً او خوب مي‌فهميد، فقط او مي‌توانست بفهمد. از گوشه چشمم که به سايه خودم نگاه مي‌کردم مي‌ترسيدم.» (ص 83)
         اين توصيف يادآور مفهوم و معناي جغد است در فرهنگ عامه ايران. نقل قول کامشاد در مقدمه خود بر بحث بوف کور اين مفهوم را خوب بيان مي‌کند.(3) بر طبق اين نقل قول جغد در فرهنگ فارسي پرنده‌اي مذموم تنها و بد يمن است، در خرابه‌ها و مکان‌هاي خلوت و دور از آبادي و مردم سکني دارد، از روشنايي مي‌ترسد و روزها در سوراخ‌هاي تاريک پنهان مي‌شود. و زمان غروب آفتاب براي شکار طعمه از پناهگاه بيرون مي‌آيد. ظاهر جغد مانند صدايش ترسناک و چندش‌آور است. دميري در «حيات الحيوان» مي‌گويد که در افسانه‌هاي عربي زماني که فردي مي‌ميرد يا به قتل مي‌رسد او خود را مشاهده مي‌کند که به جغدي استحاله يافته و بر مزار خود زاري مي‌کند.
         در طول هر دو بخش داستان هدايت بدون کوچک‌ترين اشاره‌اي به جغد، شخصيت راوي، مکان زندگيش، حالات انزوا و ترس‌هاي او را شبيه تصوير عامه مردم ايران از جغد مي‌سازد. راوي با کشتن زن اثيري در بخش اول و لکاته در بخش دوم نه تنها مرتکب قتل که مرتکب خودکشي نيز مي‌شود، و با اين «جنايت» خود را نيز از ميان بر مي‌دارد و مبدل به پيرمرد خنزر پنزري مي‌شود، مانند تصوير جغد در «حيات الحيوان».
         اين جغد در عنوان کتاب جغدي است که بيان‌گر مفهومي متناقض است. اين جغد کور است يعني چشمانش بر واقعيات خارج کور است، اما چشم دروني‌اش باز است و در دنياي تاريک درون خود به جست‌وجو مي‌پردازد، شغل او يعني نقاشي بيش از هر چيز با چشم سروکار دارد، و از طريق نقش است که او به دنبال حقيقت است، از طريق نقش و نوشتن.
         استعارة جغد گرچه يک باره ذکر مي‌شود اما بيان فشرده همه حالات راوي در دو بخش داستان است، هم بيان حالات وهم معنا و مکان داستان، يعني بر خلاف داستان‌هاي رآليستي که در آن‌ها از استعاره براي تصوير يا توصيف برخي حالات يا نمادها بهره‌گيري مي‌شود، در «بوف کور» استعاره اساس ساختار داستان است.
         راوي در هر دو بخش داستان در اصل يکي است، دو جنبه از يک خود است که شباهتي دور و نزديک با يک‌ديگر دارند، اين دو در استعاره جغد يکي مي‌شوند.
         درصفحة آخر کتاب به پايان بخش اول باز مي‌گرديم، راوي در کنار منقل سرد و خاکستر به خود مي‌آيد، گويي که همه ماجرا «رويايي بوده که اکنون در واقعيت محو خواهد شد.» ولي راوي به دنبال گلدان زاغه است و سايه خود، يعني پيرمرد را مي‌بيند که چيزي شبيه  کوزه را در دستمال بسته و از در بيرون مي‌رود در حالي که «خنده خشک و زننده» او مو را به تن راست مي‌کند. پيرمرد در مه ناپديد مي‌شود، ولي آثار جنايت را باقي مي‌گذارد:
                  «من برگشتم بخودم نگاه کرد، ديدم لباسم پاره، سرتاپايم آلوده به خون دلمه شده بود، دو مگس زنبور طلايي دورم پرواز مي‌کردند و کرم‌هاي سفيد کوچک روي تنم در هم مي‌لوليدند و وزن  مرده‌اي روي سينه‌ام فشار مي‌داد...»
         داستان پاياني ندارد، پايان آن آغاز ديگري است و...
                  «زندگي من به‌نظر همان‌قدر غيرطبيعي، نامعلوم و باور نکردني مي‌آمد که نقش روي قلمداني که با آن مشغول نوشتن هستم - گويا يک نفر نقاش مجنون وسواسي روي جلد اين قلمدان را کشيده - اغلب به اين نقش که نگاه مي‌کنم مثل اينست که به‌نظرم آشنا مي‌آيد. شايد براي همين نقش است... شايد همين نقش مرا وادار به نوشتن مي کند - يک درخت سرو کشيده شده که زيرش پيرمردي قوز کرده شبيه جوکيان هندوستان چنباتمه زده، عبا به خودش پيچيده و دور سرش شالمه بسته به حالت تعجب انگشت سبابه دست چپش را بدهنش گذاشته. روبه‌روي او  دختري با لباس سياه بلند و با حرکت غيرطبيعي شايد يک بوگام داسي است، جلو او را  مي‌رقصد. يک گل نيلوفر هم به دستش گرفته و ميان آن‌ها يک جوي آب فاصله است.»(ص279)
         گفته شد که ساختار بوف کور در اساس استعاري يا شاعرانه است، اما «بوف کور» شعر نيست. در آن همه عناصر داستاني يعني ماجرا، شخصيت، فضا، مکان طرح و زمان جود دارد، اما نوع ترکيب اين عناصر با نوع ترکيب آن‌ها در داستان رآليستي متفاوت است. اين عناصر بر پايه ايجاز، تکرار و استحاله يعني انباشت و ابهام شکل مي‌گيرند. خواننده با داستاني مواجه است که حس و حالت شعر را در او زنده مي‌کند.
         و گفته شد که ساختار استعاري «بوف کور» انباشتي است از حالات مختلف و متضاد در درون يک تصوير، و حضور اين حالات است که کل ساختار آن را دچار تنش مي‌کند. اگر در داستان رآليستي تنش و کشمکش براي کشمکش در طرح به وجود مي‌آيد و کشش خواننده و هيجان او به ادامه داستان براي کشف پايان ماجراست، در اين‌جا ماجرا پاياني ندارد و کشش آن در جدال و آشتي ميان اين حالات است.
         در «بوف کور» تنش ديگري نيز وجود دارد، و آن تنش ميان ساختار آن و مضمون يا «واقعيتي» است که در بر دارد. «واقعيت» وجودي راوي در تضاد است با ماهيت آن تصويري که نقش مي‌کند، تصويري که به صورت چشم‌هاي دختر زنده مي‌شود، و ماجراي آن با نوشتن داستان شکل مي‌گيرد.
         براي همين است که دربارة «مضمونِ» «بوف کور» نظرات زيادي ارائه شده که اغلب با يک‌ديگر در تضادند. برخي آن را شرح حال يک مريض رواني مي‌دانند و برخي اسطوره‌اي شرقي برخي آن را داستاني فلسفي مي‌دانند بيان‌گر فلسفه بودا و ديگران آن را در اصل نهيليستي مي‌خوانند. و باز هم برخي «بوف کور» را در اصل رماني اجتماعي و حتي سياسي خوانده‌اند.
         به نظر من هيچ يک از اين نظرات در اصل «غلط» نيست. اشکال زماني است که يکي از آن‌ها را نه به عنوان يکي از مضامين مستتر در داستان که به عنوان کل داستان ارائه مي‌دهيم. «بوف کور» بر محور يک مضمون مشخص و روشن شکل نمي‌گيرد، گرچه مضامين زيادي مي‌توان در آن يافت. ولي مهم‌تر از اين مضامين دريافت‌هاي ما از داستان است.
         براي من مهم‌ترين دريافت تنش ميان ساختار «بوف کور» و«مضمون» يا «واقعيتي» است که در بر دارد، واقعيت وجودي راوي در تضاد است با ماهيت تصويري که نقش مي‌کند، تصويري که به صورت چشم‌هاي دختر زنده مي‌شود و ماجراي آن با نوشتن داستان شکل مي‌گيرد.
         راوي از طرفي يک «جغد کور» است، فردي منزوي، متنفر از خود و دنياي اطرف خود. او مرتکب جنايتي مي‌شود، جنايتي که مسبب آن هم دنياي اطراف راوي است هم خود او، جنايتي که به روايت او به هستي و به خصوص هستي او مربوط است: او از ازل بار اين جنايت را، وزن يک مرده را با خود حمل کرده است.
         ولي اگر «ماجرا» به همين‌جا ختم مي‌شد «بوف کور» صرفاً شرح جنايتي بود  مکافاتي، و يا بيان فلسفه‌اي بدبينانه دربارة هستي. اين جنايت و مکافات و آن فلسفه متعلق به راوي است.
         ولي راوي در عين حال نقش ديگري نيز دارد، او با عمل خود يعني نقش زدن و نوشتن بر عليه خود قيام مي‌کند. او مي‌نويسد چون همان‌طور که بارها تکرار مي‌کند بايد بنويسد، به  قول خودش «محتاج» به نوشتن است. تنها نوشتن راه مکاشفه، راه شناخت خود است، نوشتن روزنه‌اي است به درون، راهي براي دست‌يابي به آن تصوير اثيري و ازلي، تصويري که همواره ثابت است.
         تمام داستان «ماجراي» رفت و آمد ميان تصوير و زندگي «واقعي» راوي است زندگي که براي او قصه است و خيال:
                  «آيا زندگي سراسر يک قصه نيست؟ آيا من فسانه و قصه خود را نمي‌نوسيم؟»
         با نوشتن راوي به درک گذشته مي‌رسد و در تجربه زندگي شرکت مي‌کند.
                  «حس مي‌کردم که بچه شده‌ام و همين الان که مشغول نوشتن هستم در احساسات شرکت مي‌کنم و اين احساسات متعلق به الان است و مال گذشته نيست.»
         و مهم‌تر از همه آن‌که راوي با نوشتن هم بر زندگي فاتح مي‌شود و هم بر مرگ. در بخش اول چشم‌هاي  دختر محور آگاهي و جذبه راوي است، چشم‌هاي او هم يادآود فرشته عذاب است وهم فرشته نجات هم مرگ‌بار است و هم حيات‌بخش، در ته چشم‌هاي سياه دختر تمام زندگي راوي غرق شده است. اين چشم‌ها در بخش اول بيش از بيست بار تکرار مي‌شوند، و حالت مرگ را تداعي مي‌کنند. در بخش دوم که روشنايي زندگي رجاله جايي براي چشم‌ها باقي نگذارده راوي به‌جاي چشم‌ها مرگ را تکرار مي‌کند، در حالت او نسبت به مرگ همان کشش و انزجار، ترس و شيفتگي نسبت به چشم‌ها ديده مي‌شود.
         تنها با کشتن دختر در بخش اول و کشيدن چشم‌هاي او و کشتن لکاته- که پي‌مي‌برد گزليک را به چشم او فرو کرده و چشم او را در دست خود پيدا مي‌کند - بر مرگ و بر زندگي از نوع زندگي «رجاله‌ها» فايق مي‌شود.
         زماني که به کام دختر اثيري شراب زهرآلود را مي‌ريزد در حقيقت زهر به کام مرگ مي‌ريزد، او زهر به کام مرگ مي‌ريزد و با مرگ عشق‌ورزي مي‌کند و با کشيدن چشم‌ها از يک نقاش حقير بي‌چاره مبدل به يک هنرمند مي‌شود. او تکرار مي‌کند که هدف او نه بدن محکوم به فناي دختر که چشم‌هاي جاودانه اوست.
                  «در اين‌جور مواقع هر کس به يک عادت قوي زندگي خود، به يک وسواس خود پناهنده مي‌شود؛ عرق‌خور مي‌رود مست مي‌کند، نويسنده مي‌نويسد، حجار سنگ‌تراشي مي‌کند و هر کدام دق دل و عقده خودشان را به‌وسيله فرار در محرک قوي زندگي خود خالي مي‌کنند و در اين مواقع است که يک نفر هنرمند حقيقي مي‌تواند از خودش شاه‌کاري به‌وجود بياورد ولي من، که بي ذوق و بي‌چاره بودم، يک نقاش روي جلد قلمدان چه مي‌توانستم بکنم، با اين تصاوير خشک و براق و بي روح که همه‌اش به يک شکل بود چه مي‌توانستم بکشم که شاه‌کار بشود؟ اما در تمام هستي خودم ذوق و سرشار و حرارت مفرطي حس مي‌کردم، يک جور وير و شور مخصوصي بود، مي‌خواستم اين چشم‌هايي که براي هميشه بسته شده بود روي کاغذ بکشم و براي خودم نگهدارم. اين حس مرا وادار کرد که تصميم خودم را عملي بکنم، يعني دست خودم نبودم، آن هم وقتي که آدم با يک مرده محبوس است - همين فکر شادي مخصوصي در من توليد کرد.»(ص22)
         او سعي «مي‌کند‌» اين شکلي که خيلي آهسته و خرده‌خرده محکوم به تجزيه و نيستي بود را بکشد. بارها و بارها سعي مي‌کند اما موفق نمي‌شود، تا بالاخره در هواي تاريک روشن، يک‌باره چشم‌ها براي يک لحظه باز مي‌شوند و به هم مي‌روند و او حالت چشم‌ها را آن طور که مي‌خواهد بر کاغذ مي‌آورد. و حالا که «روح چشم‌هايش» را دارد ديگر «تني که محکوم به نيستي و طعمه کرم‌ها و موش‌هاي زيرزمين بود» به درد او نمي‌خورد. بدن دختر بلافاصله بعد از اتمام نقاشي شروع به تجزيه شدن مي‌کند. و راوي احساس قدرت مي‌کند چرا که «حالا از اين به بعد او در اختيار من بود، نه من دست نشانده او.»(ص24)
         اين نقش همان نقش بر روي کوزه زاغه است، و راوي به شک مي‌افتد که «شايد روح نقاش کوزه در موقع کشيد در من حلول کرده بود و دست من به اختيار او درآمده بود.» و خوش‌حال است که «يک نفر هم‌درد قديمي» داشته که روي کوزه را «صدها شايد هزاران سال پيش نقاشي کرده بود.» اين حالت او را پر از شعف و شادي مي‌کند و به او نيرو و قدرت مي‌دهد.
و در بخش دوم راوي مي‌گويد:
                  «زندگي من به نظرم همان‌قدر غيرطبيعي، نامعلوم و باورنکردني مي‌آمد که نقش روي قلمداني که با آن مشغول نوشتن هستم - گويا يک نفر نقاش مجنون، وسواسي روي جلد اين قلمدان را کشيده - اغلب به اين نقش که نگاه مي‌کنم مثل اين است که به نظرم آشنا مي‌آيد. شايد براي همين نقش است... شايد همين نقش مرا وادار به نوشتن مي‌کند.»(ص72)
         تمام انگيزه نوشتن درنقش خلاصه مي‌شود، همه‌چيز نقش است، نقشي که نقاش مي‌زند و نويسنده تصوير مي‌کند. راوي که يک فرد ناتوان و بي‌چاره است با اين نقش و قلم خالق همه چيز مي‌شود، او است که دختر/لکاته، پيرمرد، قصاب... را مي‌آفريند، اوست که به جدالِ هم مرگ مي‌رود و هم زندگاني. چه قدرتي بالاتر از آن که ما به شيوه خود هم زندگي و هم مرگ را دوباره خلق کنيم؟
         اين‌جا است که مي‌شود گفت مضمون يا فلسفه زندگي طرح شده در «بوف کور» از طريق ساختار آن هم بيان مي‌شود و هم نفي. اگر راوي زندگي را نفي مي‌کند، نقش راوي و خود «بوف کور» تأييد جريان خلاق زندگي است. و اين ارتباط ميان راوي و نقش شباهت زيادي دارد. به ارتباط هدايت و «بوف کور». اين که عده‌اي مي‌گويند هدايت خودکشي کرد چون «بوف کور» را نوشت و يا «بوف کور» را نوشت چون خودکشي کرد(4) در مقابل درخشش و کمال اين نقش و اين ساختار معنايي ندارد. اگر هدايت بارها خود را مي‌کشت باز در اين يک اثر دوباره زنده مي‌شد، مانند راوي که در روايت جهان و خود را نفي مي‌کند ولي در نقش ميل به زيبايي و زنده ماندن را در ما مي‌آفريند، و چه کشش در زندگي نيرومندتر از ميل به آفريدن است؟ ميل به آن‌که به گونه‌اي، اثري از خود بر صورت بي‌ثبات زندگي بگذاريم؟
         همه ميل به غرق شدن در آن دو چشم جادويي سياه، ميل تسليم به مرگ، و همه جذبه به تصاحب لکاته، ميل به زندگي «خام»، در اين نقش و لحظه‌اي که آن را مي‌آفريند حل مي‌شود، نقشي که از اعماق اعصار و قرون مدام تکرار مي‌کند؟ ثبت است بر جريده
عالم دوام ما.


معرفی این پست به دوستان
نوشته شده توسط Omid | موضوع: | لینک ثابت |

نقد رمان «حاجي آقا» صادق هدايت دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 21:30
كتاب «حاجي آقا» در سال 1324، براي اولين بار منتشر شده و تقريباً جزو آخرين داستانهايي است كه هدايت نوشته است. يعني بعد از اين، دو كتاب ترجمه‌اي دارد و دو كتاب تأليفي:‌«گروه محكومين» و «مسخ» كتابهاي ترجمه‌اي او هستند، و مجموعه‌هاي «نوشته‌هاي پراكنده» و «توپ مرواري»، آثار تأليفي‌اش. البته «حاجي آقا» را نمي‌شود به عنوان يك كار جدي حساب كرد. نسخه‌اي كه من مطالعه كرده‌ام، كتابي است كه توسط «كتابهاي پرستو» در سال 1343 منتشر شده، و چاپ ششم آن است. سال 1324 اولين چاپ آن توسط خود هدايت صورت گرفته است، و چاپهاي دوم تا ششم آن، 224 صفحه، در قطع جيبي است؛ كه توسط «كتابهاي پرستو» منتشر شده است.
معرفی این پست به دوستان
نوشته شده توسط Omid | موضوع: | لینک ثابت |

ترانه هاى خيام(اثر صادق هدایت) دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 19:32
شايد كمتر كتابي در دنيا مانند مجموعه ترانه‌هاي خيام تحسين شده، مردود و منفور بوده، تحريف شده، بهتان خورده، محكوم گرديده، حلاجي شده، شهرت عمومي و دنيا گير پيدا كرده و بالاخره ناشناس مانده.
اگر همه كتاب‌هايي كه راجع به خيام و رباعياتش نوشته شده جمع‌آوري شود تشكيل كتابخانه بزرگي را خواهد داد. ولي كتاب رباعياتي كه به اسم خيام معروف است و در دسترس همه مي‌باشد مجموعه‌اي است كه عموما از هشتاد الي هزار و دويست رباعي كم و بيش در بر دارد؛ اما همه آن‌ها تقريبا جنگ مغلوطي از افكار مختلف را تشكيل مي‌دهند. حالا اگر يكي از اين نسخه‌هاي رباعيات را از روي تفريح ورق بزنيم و بخوانيم در آن به افكار متضاد، به مصمون‌هاي گوناگون و به موضوع‌هاي قديم و جديد بر مي‌خوريم؛ بطوري كه اگر يك نفر صد سال عمر كرده باشد و روزي دو مرتبه كيش و مسلك و عقيده خود را عوض كرده باشد قادر به گفتن چنين افكاري نخواهد بود. مضمون اين رباعيات روي فلسفه و عقايد مختلف است از قبيل: الهي، طبيعي، دهري، صوفي، خوشبيني، بدبيني، تناسخي، افيوني، بنگي، شهوت‌پرستي، مادي، مرتاضي، لامذهبي، رندي و قلاشي، خدائي، وافوري . . . آيا ممكن است يك نفر اين‌همه مراحل و حالات مختلف را پيموده باشد و بالاخره فيلسوف و رياضي‌دان و منجم هم باشد؟ پس تكليف ما در مقابل اين آش در هم جوش چيست؟ اگر به شرح حال خيام در كتب قدما هم رجوع بكنيم بهمين اختلاف نظر بر مي‌خوريم.
اين اختلافي است كه هميشه در اطراف افكار بزرگ روي مي‌دهد. ولي اشتباه مهم از آنجا ناشي شده كه چنان كه بايد خيام شناخته نشده و افسانه‌هايي كه راجع به او شايع كرده‌اند اين اشكال را در انتخاب رباعيات او توليد كرده است.
در اينجا ما نمي‌خواهيم به شرح زندگي خيام بپردازيم و يا حدسيات و گفته‌هاي ديگران را راجع به او تكرار بكنيم. چون صفحات اين كتاب خيلي محدود است. اساس كتاب ما روي يك مشت رباعي فلسفي قرار گرفته است كه به اسم خيام، همان منجم و رياضي‌دان بزرگ مشهور است و يا به خطا به او نسبت مي‌دهند. اما چيزي‌ كه انكار ناپذير است، اين رباعيات فلسفي در حدود قرن پنج و شش هجري به زبان فارسي گفته شده.
تا كنون قديمي ترين مجموعه اصيل از رباعياتي كه به خيام منسوب است، نسخه «بودلن» اكسفرد مي‌باشد كه در سنه ۸۶۵ در شيراز كتابت شده. يعني سه قرن بعد از خيام و داراي ۱۵۸ رباعي است، ولي همان ايراد سابق كم و بيش به اين نسخه وارد است. زيرا رباعيات بيگانه نيز درين مجموعه ديده مي شود.
فيتز جرالد كه نه تنها مترجم رباعيات خيام بوده، بلكه از روح فيلسوف بزرگ نيز ملهم بوده است، در مجموعه خود بعضي رباعياتي آورده كه نسبت آن ها به خيام جايز نيست، قضاوت فيتز جرالد مهمتر از اغلب شرح حالاتي است كه راجع به خيام در كتب قديم ديده مي‌شود؛ چون با ذوق و شامه خودش بهتر رباعيات اصلي خيام را تشخيص داده تا نيكلا مترجم فرانسوي رباعيات خيام كه او را به نظر يك شاعر صوفي ديده و معتقد است كه خيام عشق و الوهيت را به لباس شراب و ساقي نشان مي‌دهد، چنان كه از همان ترجمه مغلوط او شخص با ذوق ديگري مانند رنان خيام حقيقي را شناخته است.
قديمي ترين كتابي كه از خيام اسمي به ميان آورده و نويسنده آن هم عصر خيام بوده و خودش را شاگرد و يكي از دوستان ارادتمند خيام معرفي مي كند و با احترام هر چه تمام تر اسم او را مي برد، نظامي عروضي مولف «چهار مقاله» است. ولي او خيام را در رديف منجمين ذكر مي كند و اسمي از رباعيات او نمي آورد. كتاب ديگري كه مولف آن ادعا دارد در ايام طفوليت (۵۰۷) در مجلس درس خيام مشرف شده «تاريخ بيهقي» و «تتمه صوان الحكمه» نگارش ابوالحسن بيهقي مي باشد كه تقريبا در سنه ۵۶۲ تاليف شده. او نيز از خيام چيز مهمي بدست نمي دهد، فقط عنوان او را مي‌گويد كه: «دستور، فيلسوف و حجه الحق» ناميده مي شده! پدران او همه نيشابوري بوده‌اند، در علوم و حكمت تالي ابوعلي بوده ولي شخصا آدمي خشك، و بد خلق و كم حوصله بوده. چند كتاب از آثار او ذكر مي كند و فقط معلوم مي شود كه خيام علاوه بر رياضيات و نجوم در طب و لغت و فقه و تاريخ نيز دست داشته و معروف بوده است. ولي در آن جا هم اسمي از اشعار خيام نمي آيد گويا ترانه هاي خيام در زمان حياتش به واسطه تعصب مردم مخفي بوده و تدوين نشده و تنها بين يك دسته از دوستان همرنگ و صميمي او شهرت داشته و يا در حاشيه جنگ ها و كتب اشخاص با ذوق به طور قلم انداز چند رباعي از او ضبط شده، و پس از مرگش منتشر گرديده كه داغ لامذهبي و گمراهي رويش گذاشته اند و بعدها با اضافات مقلدين و دشمنان او جمع آوري شده. انعكاس رباعيات او را در كتاب «مرصادالعباد» خواهيم ديد.
اولين كتابي كه در آن از خيام شاعر گفتگو مي شود كتاب «خريده القصر» تاليف عماد الدين كاتب اصفهاني به زبان عربي است كه در ۵۷۲ يعني قريب ۵۰ سال بعد از مرگ خيام نوشته شده و مولف آن خيام را در زمره شعراي خراسان نام برده و ترجمه حال او را آورده است.
كتاب ديگري كه خيام شاعر را تحت مطالعه آورده «مرصاد العباد» تاليف نجم‌الدين رازي مي باشد كه در سنه ۶۲۰ - ۶۲۱ تاليف شده. اين كتاب وثيقه بزرگي است زيرا نويسنده ي آن صوفي متعصبي بوده و از اين لحاظ به عقايد خيام به نظر بطلان نگريسته و نسبت فلسفي و دهري و طبيعي به او مي‌دهد و مي‌گويد:
(ص ۱۸) « . . . كه ثمره نظر ايمان ست و ثمره قدم عرفان. فلسفي و دهري و طبايعي از اين دو مقام محرومند و سرگشته و گم گشته اند. يكي از فضلا كه به نزد نابينايان به فضل و حكمت و كياست معروف و مشهور است و آن عمر خيام است، از غايت حيرت و ضلالت اين بيت را مي‌گويد، رباعي:
در دايره اي كامدن و رفتن ماست،
آن را نه بدايت، نه نهايت پيداست؛
كس مي نزند دمي در ين عالم راست،
كين آمدن از كجا و رفتن به كجاست!
رباعي:
دارنده چه تركيب طبايع آراست.
باز از چه سبب فكندش اندر كم و كاست؟
گر زشت آمد اين صور، عيب كراست؟
ور نيك آمد، خرابي از بهر چه خواست؟»
(ص ۲۲۷) « . . . اما آنچه حكمت در ميرانيدن بعد از حيات و در زنده كردن بعد از ممات چه بود، تا جواب به آن سرگشته غافل و گم گشته عاطل مي‌گويد:
دارنده چو تركيب طبايع آراست . . . »
قضاوت اين شخص ارزش مخصوصي در شناسانيدن فكر و فلسفه خيام دارد. مولف صوفي مشرب از نيش زبان و فحش نسبت به خيام خود داري نكرده است. البته بواسطه نزديك بودن زمان، از هر جهت مولف مزبور آشناتر به زندگي و افكار و آثار خيام بوده، و عقيده خود را درباره او ابراز مي كند. آيا اين خود دليل كافي نيست كه خيام نه تنها صوفي و مذهبي نبوده، بلكه برعكس يكي از دشمنان ترسناك اين فرقه به شمار مي‌آمده؟
اسناد ديگر در بعضي از كتب قدما مانند، نزهه‌الارواح، تاريخ الحكمإ، آثار البلاد، فردوس التواريخ و غيره دربارخ خيام وجود دارد كه اغلب اشتباه آلود و ساختگي است، و از روي تعصب و يا افسانه هاي مجعول نوشته شده و رابطه خيلي دور با خيام حقيقي دارد. ما در اينجا مجال انتقاد آن ها را نداريم.
تنها سند مهمي كه از رباعيات اصلي خيام در دست مي باشد، عبارتست از رباعيات سيزده گانه «مونس الاحرار» كه در سنه ۷۴۱ هجري نوشته شده، و در خاتمه كتاب رباعيات روزن استنساخ و در برلين چاپ شده (رجوع شود به نمرات: ۸، ۱۰، ۲۷، ۲۹، ۴۱، ۴۵، ۵۹، ۶۲، ۶۴، ۶۷، ۹۳، ۱۱۵، ۱۲۷.) رباعيات مزبور علاوه بر قدمت تاريخي، با روح و فلسفه و طرز نگارش خيام درست جور مي آيند و انتقاد مولف «مرصاد العباد» به آن ها نيز وارد است. پس در اصالت اين سيزده رباعي و دو رباعي «مرصاد العباد» كه يكي از آن ها در هر دو تكرار شده (نمره ۱۰) شكي باقي نمي ماند و ضمنا معلوم مي شود كه گوينده آن ها يك فلسفه مستقل و طرز فكر و اسلوب معين داشته، و نشان مي دهد كه ما با فيلسوفي مادي و طبيعي سر و كار داريم. ازين رو با كمال اطمينان مي توانيم اين رباعيات چهارده گانه را از خود شاعر بدانيم و آن ها را كليد و محك شناسايي رباعيات ديگر خيام قرار بدهيم.
از اين قرار چهارده رباعي مذكور سند اساسي اين كتاب خواهد بود، و در اين صورت هر رباعي كه يك كلمه و يا كنايه مشكوك و صوفي مشرب داشت نسبت آن به خيام جايز نيست. ولي مشكل ديگري كه بايد حل بشود اين ست كه مي گويند خيام به اقتضاي سن، چندين بار افكار و عقايدش عوض شده، در ابتدا لاابالي و شراب خوار و كافر و مرتد بوده و آخر عمر سعادت رفيق او شده راهي به سوي خدا پيدا كرده و شبي روي مهتابي مشغول باده گساري بوده؛ ناگاه باد تندي وزيدن مي گيرد و كوزه شراب روي زمين مي افتد و مي شكند. آن وقت خيام برآشفته به خدا مي گويد:
ابريق مي مرا شكستي ربي،
بر من در عيش را به بستي ربي؛
من مي خورم و تو مي كني بد مستي،
خاكم بدهن مگر تو مستي ربي؟
خدا او را غضب مي كند، فورا صورت خيام سياه مي شود و خيام دوباره مي گويد:
ناكرده گناه در جهان كيست؟ بگو،
آن‌كس كه گنه نكرده چون زيست؟ بگو؛
من بد كنم و تو بد مكافات دهي!
پس فرق ميان من و تو چيست؟ بگو.
خدا هم او را مي بخشد و رويش درخشيدن مي گيرد، و قلبش روشن مي شود. بعد مي گويد: «خدايا مرا بسوي خودت بخوان!» آن وقت مرغ روح از بدنش پرواز مي كند!
اين حكايت معجز آساي مضحك بدتر از فحش هاي نجم‌الدين رازي به مقام خيام توهين مي كند، و افسانه بچگانه اي است كه از روي ناشي گري بهم بافته اند. آيا مي توانيم بگوييم گوينده آن چهارده رباعي محكم فلسفي كه با هزار زخم زبان و نيش خندهاي تمسخر آميزش دنيا و مافي هايش را دست انداخته، در آخر عمر اشك مي ريزد و از همان خدايي كه محكوم كرده به زبان لغات آخوندي استغاثه مي طلبد؟ شايد يك نفر از پيروان و دوستان شاعر براي نگهداري اين گنج گران بها، اين حكايت را ساخته تا اگر كسي به رباعيات تند او بربخورد به نظر عفو و بخشايش به گوينده ي آن نگاه كند و برايش آمرزش بخواهد!
افسانه ديگري شهرت دارد كه بعد از مرگ خيام مادرش دايم براي او از درگاه خدا طلب آمرزش مي كرده و عجز و لابه مي نموده، روح خيام در خواب به او ظاهر مي شود و اين رباعي را مي گويد:
اي سوخته سوخته سوختني،
اي آتش دوزخ از تو افروختني؛
تا كي گويي كه بر عمر رحمت كن؟
حق را تو كجا به رحمت آموختني؟
بايد اقرار كرد كه طبع خيام در آن دنيا خيلي پس رفته كه اين رباعي آخوندي مزخرف را بگويد. از اين قبيل افسانه ها درباره خيام زياد است كه قابل ذكر نيست، و اگر همه ي آن ها جمع آوري بشود كتاب مضحكي خواهد شد. فقط چيزي كه مهم است به اين نكته بر مي خوريم كه تاثير فكر عالي خيام در يك محيط پست و متعصب خرافات پرست چه بوده، و ما را در شناسايي او بهتر راهنمايي مي‌كند. زيرا قضاوت عوام و متصوفين و شعراي درجه سوم و چهارم كه به او حمله كرده‌اند از زمان خيلي قديم شروع شده، و همين علت مخلوط شدن رباعيات او را با افكار متضاد بدست مي دهد كساني كه منافع خود را از افكار خيام در خطر مي ديده اند تا چه اندازه در خراب كردن فكر او كوشيده اند.
ولي ما از روي رباعيات خود خيام نشان خواهيم داد كه فكر و مسلك او تقريبا هميشه يك جور بوده و از جواني تا پيري شاعر پيرو يك فلسفه معين و مشخص بوده و در افكار او كمترين تزلزل رخ نداده. و كمترين فكر ندامت و پشيماني يا توبه از خاطرش نگذشته است.
در جواني شاعر با تعجب از خودش مي پرسد كه چهره پرداز ازل براي چه او را درست كرده. طرز سوال آن قدر طبيعي كه فكر عميقي را برساند مخصوص خيام است:
هر چند كه رنگ و روي زيباست مرا،
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا؛
معلوم نشد كه در طربخانه ي خاك،
نقاش ازل بهر چه آراست مرا!
از ابتداي جواني زندگي را تلخ و ناگوار مي ديده و داروي دردهاي خود را در شراب تلخ مي جسته:
امروز كه نوبت جواني من است،
مي نوشم از آن كه كامراني من است؛
عيبم مكنيد، گرچه تلخ است خوش است،
تلخ است، چرا كه زندگاني من است!
در اين رباعي افسوس رفتن جواني را مي خورد:
افسوس كه نامه جواني طي شد!
وان تازه بهار زندگاني دي شد!
حالي كه ورا نام جواني گفتند،
معلوم نشد او كه كي آمد كي شد!
شاعر با دست لرزان و موي سفيد قصد باده مي كند. اگر او معتقد به زندگي بهتري در دنياي ديگر بود، البته اظهار ندامت مي كرد تا بقيه ي عيش و نوش‌هاي خود را به جهان ديگر محول بكند. اين رباعي كاملا تاسف يك فيلسوف مادي را نشان مي دهد كه در آخرين دقايق زندگي سايه ي مرگ را در كنار خود مي بيند و مي خواهد به خودش تسليت بدهد ولي نه با افسانه هاي مذهبي، و تسليت خود را در جام شراب جستجو مي كند:
من دامن زهد و توبه طي خواهم كرد،
با موي سپيد، قصد مي خواهم كرد،
پيمانة عمر من به هفتاد رسيد،
اين دم نكنم نشاط كي خواهم كرد؟
اگر درست دقت بكنيم خواهيم ديد كه طرز فكر، ساختمان و زبان و فلسفه گوينده اين چهار رباعي كه در مراحل مختلف زندگي گفته شده يكي است، پس مي‌توانيم به طور صريح بگوييم كه خيام از سن شباب تا موقع مرگ مادي، بدبين و ريبي بوده (و يا فقط در رباعياتش اين طور مي نموده) و يك لحن تراژيك دارد كه به غير از گوينده همان رباعيات چهارده گانه ي سابق كس ديگري نمي ‌تواند گفته باشد، و قيافه ي ادبي و فلسفي او به طور كلي تغيير نكرده است. فقط در آخر عمر با يك جبر ياس آلودي حوادث تغيير ناپذير دهر را تلقي نموده و بدبيني كه ظاهرا خوش بيني به نظر مي آيد اتخاذ مي كند.
بطور خلاصه، اين ترانه هاي چهار مصراعي كم حجم و پر معني اگر ده تاي از آن ها هم براي ما باقي مي ماند، باز هم مي توانستيم بفهميم كه گوينده اين رباعيات در مقابل مسايل مهم فلسفي چه رويه اي را در پيش گرفته و مي توانستيم طرز فكر او را به دست بياوريم. لهذا از روي ميزان فوق، ما مي توانيم رباعياتي كه منسوب به خيام است از ميان هرج و مرج رباعيات ديگران بيرون بياوريم. ولي آيا اين كار آسان است؟
مستشرق روسي ژوكوفسكي، مطابق صورتي كه تهيه كرده در ميان رباعياتي كه به خيام منسوب است ۸۲ رباعي « گردنده » پيدا كرده، يعني رباعياتي كه به شعراي ديگر نيز نسبت داده شده؛ بعدها اين عدد به صد رسيده. ولي به اين صورت هم نمي شود اعتماد كرد، زيرا مستشرق مذكور صورت خود را بر طبق قول (اغلب اشتباه) تذكره نويسان مرتب كرده كه نه تنها نسبت رباعيات ديگران را از خيام سلب كرده‌اند بلكه اغلب رباعيات خيام را هم به ديگران نسبت داده اند. از طرف ديگر، سلاست طبع، شيوايي كلام، فكر روشن سرشار و فلسفه ي موشكاف كه از خيام سراغ داريم به ما اجازه مي دهد كه يقين كنيم بيش از آنچه از رباعيات حقيقي او كه در دست است، خيام شعر سروده كه از بين برده اند و آن هايي كه مانده به مرور ايام تغييرات كلي و اختلافات بي شمار پيدا كرده و روي گردانيده.
علاوه بر بي مبالاتي و اشتباهات استنساخ كنندگان و تغيير دادن كلمات خيام كه هر كسي به ميل خودش در آن ها تصرف و دستكاري كرده، تغييرات عمدي كه به دست اشخاص مذهبي و صوفي شده نيز در بعضي از رباعيات مشاهده مي شود مثلا:
شادي بطلب كه حاصل عمر دمي است.
تقريباً در همه نسخ نوشته «شادي مطلب» در صورتي كه ساختمان شعر و موضوعش خلاف آن را نشان مي دهد. يك دليل ديگر به افكار ضد صوفي و ضد مذهبي خيام نيز همين است كه رباعيات او مغشوش و آلوده به رباعيات ديگران شده. علاوه برين هر آخوندي كه شراب خورده و يك رباعي درين زمينه گفته از ترس تكفير آن را به خيام نسبت داده. لهذا رباعياتي كه اغلب دم از شرابخواري و معشوقه بازي مي زند بدون يك جنبه فلسفي و يا نكته زننده و يا ناشي از افكار نپخته و افيوني است و سخناني كه داراي معاني مجازي سست و درشت است مي شود با كمال اطمينان دور بريزيم. مثلا آيا جاي تعجب نيست كه در مجموعه معمولي رباعيات خيام به اين رباعي بربخوريم:
اي آنكه گزيده اي تو دين زرتشت،
اسلام فكنده اي تمام از پس و پشت؛
تا كي نوشي باده و بيني رخ خوب؟
جايي بنشين عمر كه خواهندت كشت.
اين رباعي تهديد آميز آيا در زمان زندگاني خيام گفته شده و به او سو قصد كرده اند؟ جاي ترديد است، چون ساختمان رباعي جديدتر از زمان خيام به نظر مي آيد. ولي در هر صورت قضاوت گوينده را درباره ي خيام و درجه ي اختلاط ترانه هاي او را با رباعيات ديگران نشان مي دهد.
به هرحال، تا وقتي كه يك نسخه خطي كه از حيث زمان و سنديت تقريبا مثل رباعيات سيزده گانه كتاب «مونس الاحرار» باشد بدست نيامده، يك حكم قطعي درباره ي ترانه هاي اصلي خيام دشوار است، به علاوه شعرايي پيدا شده اند كه رباعيات خود را موافق مزاج و مشرب خيام ساخته اند و سعي كرده اند كه از او تقليد بكنند ولي سلامت كلام آن ها هر قدر هم كامل باشد اگر مضمون يك رباعي را مخالف سليقه و عقيده خيام ببينيم با كمال جرات مي توانيم نسبت آن را از خيام سلب بكنيم. زيرا ترانه هاي خيام با وضوح و سلامت كامل و بيان ساده گفته شده؛ در استهزإ و گوشه كنايه خيلي شديد و بي پرواست. ازين مطلب مي شود نتيجه گرفت كه هر فكر ضعيف كه در يك قالب متكلف و غير منتظم ديده شود از خيام نخواهد بود، مشرب مخصوص خيام، مسلك فلسفي، عقايد و طرز بيان آزاد و شيرين و روشن او اين ها صفاتي است كه مي تواند معيار مسئله ي فوق بشود.
ما عجالتا اين ترانه ها را به اسم همان خيام منجم و رياضي‌دان ذكر مي كنيم، چون مدعي ديگري پيدا نكرده. تا ببينيم اين اشعار مربوط به همان خيام منجم و عالم است و يا خيام ديگري گفته. براي اين‌كار بايد ديد طرز فكر و فلسفه ي او چه بوده است.


معرفی این پست به دوستان
نوشته شده توسط Omid | موضوع: | لینک ثابت |

خيام فيلسوف دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 16:33
فلسفه خيام هيچ‌وقت تازگي خود را از دست نخواهد داد. چون اين ترانه‌هاي در ظاهر كوچك ولي پر مغز تمام مسائل مهم و تاريك فلسفي را كه در ادوار مختلف انسان را سرگردان كرده و افكاري را كه جبراً باو تحميل شده و اسراري را كه برايش لاينحل مانده مطرح مي‌كند. خيام ترجمان اين شكنجه‌هاي روحي شده: فريادهاي او انعكاس دردها، اضطراب‌ها، ترس‌ها، اميدها و يأس‌هاي ميليون‌ها نسل بشر است كه پي در پي فكر آن‌ها را عذاب داده است. خيام سعي مي‌كند در ترانه‌هاي خودش با زبان و سبك غريبي همة اين مشكلات، معماها و مجهولات را آشكارا و بي پرده حل بكند. او زير خنده‌هاي عصباني و رعشه‌آور، مسائل ديني و فلسفي را بيان مي‌كند، بعد راه حل محسوس و عقلي برايش مي‌جويد.
بطور مختصر، ترانه‌هاي خيام آئينه‌اي است كه هر كس ولو بي قيد و لاابالي هم باشد يك تكه از افكار، يك قسمت از يأس‌هاي خود را در آن مي‌بيند و تكان مي‌خورد. ازين رباعيات يك مذهب فلسفي مستفاد مي‌شود كه امروزه طرف توجه علماي طبيعي است و شراب گس و تلخ مزه خيام هر چه كهنه‌تر مي‌شود بر گيرنده‌گيش مي‌افزايد. به هيمن جهت ترانه‌هاي او در همه جاي دنيا و در محيط‌هاي گوناگون و بن نژادهاي مختلف طرف توجه شده.
هر كدام از افكار خيام را جداگانه مي‌شود نزد شعرا و فلاسفه بزرگ پيدا كرد. ولي روي‌هم‌رفته هيچ‌كدام از آن‌ها را نمي‌شود با خيام سنجيد و خيام در سبك خودش از اغلب آن‌ها جلو افتاده. قيافة متين خيام او را بيش از همه چيز يك فيلسوف و شاعر بزرگ همدوش لوكرس، اپيكور، گوته، شكسپير و شوپن‌آور معرفي مي‌كند.
اكنون براي اين‌كه طرز فكر و فلسفة گويندة رباعيات را پيدا بكنيم و بشناسيم ناگزيريم كه افكار و فلسفة او را چنانكه از رباعياتش مستفاد مي‌شود بيرون بياوريم، زيرا جز اين وسيله ديگري در دسترس ما نيست و زندگي داخلي و خارجي او، اشخاصي كه با آن‌ها رابطه داشته، محيط و طرز زندگي، تأثير موروثي، فلسفه‌اي كه تعفيب مي‌كرده و تربيت علمي و فلسفي او به ما مجهول است.
اگر چه يك مشت آثار علمي، فلسفي و ادبي از خيام به يادگار مانده ولي هيچ‌كدام از آن‌ها نمي‌تواند ما را در اين كاوش راهنمائي بكند. چون تنها رباعيات، افكار نهاني و خفاياي قلب خيام را ظاهر مي‌سازد. در صورتي‌كه كتاب‌هائي كه به مقتضاي وقت و محيط يا به دستور ديگران نوشته حتي به وي تملق و تظاهر از آن‌ها استشمام مي‌شود و كاملا فلسفة او را آشكار نمي‌كند.
به اولين فكري كه در رباعيات خيام برمي‌خوريم اين است كه گوينده با نهايت جرئت و بدون پروا با منطق بي‌رحم خودش هيچ سستي، هيچ يك از بدبختي‌هاي فكري معاصرين و فلسفه دستوري و مذهبي آن‌ها را قبول ندارد، و به تمام ادعاها و گفته‌هاي آن‌ها پشت پا مي‌زند. در كتاب «اخبارالعلمإ باخبارالحكمإ» كه در سنه 646 تأليف شده راجع به اشعار خيام اين طور مي‌نويسد: « . . . باطن آن اشعار براي شريعت مارهاي گزنده و سلسله زنجيرهاي ضلال بود. و وقتي‌كه مردم او را در دين خود تعبيب كردند و مكنون خاطر او را ظاهر ساختند، از كشته شدن ترسيد و عنان زبان و قلم خود را باز كشيد و به زيارت حج رفت . . . و اسرار ناپاك اظهار نمود . . . و او را اشعار مشهور است كه خفاياي قلب او در زير پرده‌هاي آن ظاهر مي‌گردد و كدورت باطن او جوهر قصدش را تيرگي مي‌دهد.»
پس خيام بايد يك انديشه خاص و سليقه فلسفي مخصوصي راجع به كائنات داشته باشد. حال ببينيم طرز فكر او چه بوده: براي خواننده شكي باقي نمي‌ماند كه گويندة رباعيات تمام مسائل ديني را با تمسخر نگريسته و از روي تحقير به علمإ و فقهائي كه از آنچه خودشان نمي‌دانند دم مي‌زنند حمله مي‌كند. اين شورش روح آريائي را بر ضد اعتقادات سامي نشان مي‌دهد و يا انتقام خيام از محيط پست و متعصبي بوده كه از افكار مردمانش بيزار بوده. واضح است فيلسوفي مانند خيام كه فكر آزاد و خرده بين داشته نمي‌توانسته كوركورانه زير بار احكام تعبدي، جعلي، جبري و بي منطق فقهاي زمان خودش برود و به افسانه‌هاي پوسيده و دام‌هاي خربگيري آن‌ها ايمان بياورد.
زيرا دين عبارتست از مجموع احكام جبري و تكليفاتي كه اطاعت آن بي چون و جرا بر همه واجب است و در مبادي آن ذره‌اي شك و شبهه نمي‌شود بخود راه داد و يكدسته نگاهبان از آن احكام استفاده كرده مردم عوام را اسباب دست خودشان مي نمايند. ولي خيام همة اين مسائل واجب الرعاية مذهبي را با لحن تمسخرآميز و بي‌اعتقاد تلقي كرده و خواسته منفرداً از روي عمل و علل پي به معمول و معلول ببرد. و مسائل مهم مرگ و زندگي را بطرز مثبت از روي منطق و محسوسات و مشاهدات و جريان مادي زندگي حل بنمايد، ازين رو تماشاچي بي‌طرف حوادث دهر مي‌شود.
خيام مانند اغلب علماي آن زمان به قلب و احساسات خودش اكتفا نمي‌كند، بلكه مانند يك دانشمند به تمام معني آنچه را كه در طي مشاهدات و منطق خود بدست مي‌آورد مي‌گويد. معلوم است امروزه اگر كسي بطلان افسانه‌هاي مذهبي را ثابت بنمايد چندان كار مهمي نكرده است، زيرا از روي علوم خود به خود باطل شده است. ولي اگر زمان و محيط متعصب خيام را در نظر بياوريم، كار او بي‌اندازه مقام او را بالا مي‌برد.
اگر چه خيام در كتاب‌هاي علمي و فلسفي خودش كه بنا بدستور و خواهش بزرگان زمان خود نوشته، رويه كتمان و تقيه را از دست نداده و ظاهراً جنبة بي‌طرف بخود مي‌گيرد، ولي در خلال نوشته‌هاي او مي‌شود بعضي مطالب علمي كه از دستش دررفته ملاحظه نمود. مثلا در «نوروزنامه» (ص ۴) مي‌گويد: «به فرمان ايزد تعالي حال‌هاي عالم ديگرگون گشت، و چيزهاء نو پديد آمد. مانند آنك در خور عالم و گردش بود.» آيا از جملة آخر، فرمول معروف Adaptation du milieu استنباط نمي‌شود؟ زيرا او منكر است كه خدا موجودات را جدا جدا خلق كرده و معتقد است كه آن‌ها به فراخور گردش عالم با محيط توافق پيدا كرده‌اند. اين قاعدة علمي كه در اروپا ولوله انداخت آيا خيام در ۸۰۰ سال پيش بفراست دريافته و حدس زده است؟ در همين كتاب (ص ۳) نوشته: «و ايزد تعالي آفتاب را از نور بيافريد و آسمان‌ها و زمين‌ها را بدو پرورش داد.» پس اين نشان مي‌دهد كه علاوه بر فيلسوف و شاعر ما با يكنفر عالم طبيعي سر و كار داريم.
ولي در ترانه‌هاي خودش خيام اين كتمان و تقيه را كنار گذاشته. زيرا درين ترانه‌ها كه زخم روحي او بوده به هيچ وجه زير بار كرم خوردة اصول و قوانين محيط خودش نمي‌رود، بلكه برعكس از روي منطق همة مسخره‌هاي افكار آنان را بيرون مي آورد. جنگ خيام با خرافات و موهومات محيط خودش رد سرتاسر ترانه‌هاي او آشكار است و تمام زهرخنده‌هاي او شامل حال زهاد و فقها و الهيون مي‌شود و به قدري با استادي و زبردستي دماغ آن‌ها را مي‌مالاند كه نظيرش ديده نشده. خيام همة مسائل ماورإ مرگ را با لحن تمسخر آميز و مشكوك و بطور نقل قول با «گويند» شروع مي‌كند:
گويند: «بهشت و حور عين خواهد بود . . . (۸۸)
گويند مرا: «بهشت با حور خوش است . . . (۹۰)
گويند مرا كه: «دوزخي باشد مست . . . (۸۷)
در زماني كه انسان را آينة جمال الهي و مقصود آفرينش تصور مي‌كرده‌اند و همة افسانه‌هاي بشر دور او درست شده بود كه ستاره‌هاي آسمان براي نشان دادن سرنوشت او خلق شده و زمين و زمان و بهشت و دوزخ براي خاطر او برپا شده و انسان دنياي كهين و نمونه و نمايندة جهان مهين بوده چنانكه بابا افضل مي‌گويد:
افلاك و عناصر و نبات و حيوان،
عكسي ز وجود روشن كامل ماست.
خيام با منطق مادي و علمي خودش انسان را جام جم نمي‌داند. پيدايش و مرگ او را همانقدر بي‌اهميت مي‌داند كه وجود و مرگ يك مگس:
آمد شدن تو اندرين عام چيست؟
آمد مگسي پديد و ناپيدا شد! (۴۱)
حال ببينيم در مقابل نفي و انكار مسخره‌آلودي كه از عقايد فقها و علما مي‌كند خودش نيز راه حلي براي مسائل ماورإ طبيعي پيدا كرده؟
در نتيجة مشاهدات و تحقيقات خودش خيام به اين مطلب بر مي‌خورد كه فهم بشر محدود است. از كجا مي‌آئيم و به كجا مي‌رويم؟ كسي نمي‌داند، و آن‌هائي كه صورت حق‌بجانب به خود مي‌گيرند و در اطراف اين قضايا بحث مي‌نمايند جز ياوه سرائي كاري نمي‌كنند؛ خودشان و ديگران را گول مي‌زنند. هيچ‌كس به اسرار ازل پي نبرده و نخواهد برد و يا اصلا اسراري نيست و اگر هست در زندگي ما تأثيري ندارد، مثلا جهان چه محدث و چه قديم باشد آيا به چه درد ما خواهد خورد؟
چون من رفتم، جهان محدث چه قديم. (۹۳)
تا كي ز حديث پنج و چار اي ساقي؟
بما چه كه وقت خودمان را سر بحث پنج حواس و چهار عنصر بگذرانيم؟ پس به اميد و هراس موهوم و بحث چرند وقت خودمان را تلف نكنيم، آنچه گفته‌اند و به هم بافته‌اند افسانة محض مي‌باشد، معماي كائنات نه بوسيلة علم و نه بدستياري دين هرگز حل نخواهد شد و به هيچ حقيقتي نرسيده‌ايم.در ورإ اين زميني كه رويش زندگي مي‌كنيم نه سعادتي هست و نه عقوبتي. گذشته و آينده دو عدم است و ما بين دو نيستي كه سرحد دو دنياست دمي را كه زنده‌ايم دريابيم! استفاده بكنيم و در استفاده شتاب بكنيم. به عقيدة خيام كنار كشتزارهاي سبز و خرم، پرتو مهتاب كه در جام شراب ارغواني هزاران سايه منعكس مي‌كند، آهنگ دلنواز چنگ، ساقيان ماهرو، گل‌هاي نوشكفته، يگانه حقيقت زندگي است كه مانند كابوس هولناكي مي‌گذرد. امروز را خوش باشيم، فردا را كسي نديده. اين تنها آرزوي زندگي است:
حالي خوش باش زانكه مقصود اينست. (۱۳۴)
در مقابل حقايق محسوس و مادي يك حقيقت بزرگتر را خيام معتقد است، و آن وجود شر و بدي است كه بر خير و خوشي مي‌چربد. گويا فكر جبري خيام بيشتر در اثر علم نجوم و فلسفة مادي او پيدا شده. تأثير تربيت علمي او روي نشو و نماي فلسفيش كاملا آشكار است. به عقيدة خيام طبيعت كور و كر گردش خود را مداومت مي‌دهد. آسمان تهي است و به فرياد كسي نمي‌رسد:
با چرخ مكن حواله كاندر ره عقل،
چرخ از تو هزار بار بيچاره‌تر است! (۳۴)
چرخ ناتوان و بي‌اراده است. اگر قدرت داشت خودش را از گردش بازمي‌داشت:
در گردش خود اگر مرا دست بدي،
خود را برهاندمي ز سرگرداني. (۳۳)
بر طبق عقايد نجومي آن زمان خيام چرخ را محكوم مي‌كند و احساس سخت قوانين تغيير ناپذير اجرام فلكي را كه در حركت هستند مجسم مي‌نمايد. و اين در نتيجة مطالعة دقيق ستاره‌ها و قوانين منظم آن‌هاست كه زندگي ما را در تحت تأثير قوانين خشن گردش افلاك دانسته، ولي به قضا و قدر مذهبي اعتقاد نداشته زير كه بر عليه سرنوشت شورش مي‌‌كند و ازين لحاظ بدبيني در او توليد مي‌شود. شكايت او اغلب از گردش چرخ و افلاك است نه از خدا. و بالاخره خيام معتقد مي‌شود كه همة كواكب نحس هستند و كوكب سعد وجود ندارد:
افلاك كه جز غم نفزايند دگر . . . (۲۸)
در نوروزنامه (ص ۴۰) بطور نقل قول مي‌نويسد: «. . . و چنين گفته‌اند كه هر نيك و بدي كه از تأثير كواكب سياره بر زمين آيد، به تقدير و ارادت باريتعالي، و به شخصي پيوندد، بدين اوتار و قسي گذرد.» نظامي عروضي در ضمن حكايتي كه از خيام مي‌آورد مي‌؛ويد كه ملكشاه از خيام درخواست مي‌كند كه پيشگوئي بكند هوا براي شكار مناسب است يا نه و خيام از روي علم نيور نيوار Meterologie پيشگويي صحيح مي‌كند بعد مي‌افزايد: «اگر چه حكم حجه‌الحق عمر بديدم، اما نديدم او را در احكام نجوم هيچ اعتقادي.»
در رباعي ديگر علت پيدايش را در تحت تأثير چهار عنصر و هفت سياره دانسته:
اي آنكه نتيجة چهار و هفتي،
وز هفت و چهار دايم اندر تفتي. (۲۹)
چنانكه سابق گذشت بدبيني خيام از سن جوانيش وجود داشت (نمرة ۶) و اين بدبيني هيچ‌وقت گريبان او را ول نكرده. يكي از اختصاصات فكر خيام است كه پيوسته با غم و اندوه و نيستي و مرگ آغشته است و در همان حال كه دعوت به خوشي و شادي مي‌نمايد لفظ خوشي در گلو گير مي‌كند. زيرا در همين دم با هزاران نكته و اشاره هيكل مرگ، كفن، قبرستان ونيستي خيلي قوي‌تر از مجلس كيف و عيش جلو انسان مجسم مي‌شود و آن خوشي يكدم را از بين مي‌برد.
طبيعت بي‌اعتنا و سخت كار خود را انجام مي‌دهد. يك دايه خونخوار و ديوانه است كه اطفال خود را مي‌پروراند و بعد با خونسردي خوشه‌هاي رسيده و نارس را درو مي‌كند. كاش هرگز بدنيا نمي‌آمديم، حالا كه آمديم، هر چه زودتر برويم خوشبخت‌تر خواهيم بود:
ناآمدگان اگر بدانند كه ما،
از دهر چه مي‌كشيم، نايند دگر. (۲۸)
خرم‌دل آنكه زين جهان زود برفت،
وآسوده كسي‌كه خود نزاد از مادر. (۲۳)
اين آرزوي نيستي كه خيام در ترانه‌هاي خود تكرار مي‌كند آيا با نيروانه بودا شباهت ندارد؟ در فلسفه بودا دنيا عبارتست از مجموع حوادث به هم پيوسته كه تغييرات دنياي ظاهري در مقابل آن يك ابر، يك انعكاس و يا يك خواب پر از تصويرهاي خيالي است:
احوال جهان و اصل اين عمر كه هست،
خوابي و خيالي و فريبي و دمي است. (۱۹۰)
اغلب شعراي ايران بدبين بوده‌اند، ولي بدبيني آن‌ها وابستگي مستقيم با حس شهوت تند و ناكام آنان دارد. در صورتي‌كه در نزد خيام بدبيني يك جنبة عالي و فلسفي دارد و ماهرويان را تنها وسيلة تكميل عيش و تزيين مجالس خودش مي‌داند و اغلب اهميت شراب بر زن غلبه مي‌كند. وجود زن و ساقي يك نوع سرچشمة كيف و لذت بديعي و زيبائي هستند. هيچ‌كدام را بعرش نمي‌رساند و مقام جداگانه‌اي ندارند. از همة اين چيزهاي خوب و خوش‌نما يك لذت آني مي‌جسته. ازين لحاظ خيام يك‌نفر پرستنده و طرفدار زيبائي بوده و با ذوق بديعيات خودش چيزهاي خوش‌گوار، خوش‌آهنگ و خوش‌منظر را انتخاب مي‌كرده. يك فصل از كتاب «نوروزنامه» را دربارة صورت نيكو نوشته و اين‌طور تمام مي‌شود: «. . . و اين كتاب را از براي فال خوب بر روي نيكو ختم كرده آمد.» پس خيام از پيش‌آمدهاي ناگوار زندگي شخصي خودش مثل شعراي ديگر مثلا از قهركردن معشوقه و يا نداشتن پول نمي‌نالد. درد او يك درد فلسفي و نفريني است كه بر پايه احساس خويش به اساس آفرينش مي‌فرستد. اين شورش در نتيجة مشاهدات و فلسفة دردناك او پيدا شده. بدبيني او بالاخره منجر به فلسفة دهري شده. اراده، فكر، حركت و همه چيز به نظرش بيهوده آمده:
اي بي‌خبران، جسم مجسم هيچ است،
وين طارم نه سپهر ارقم هيچ است. (۱۰۱)
به نظر مي‌آيد كه شوپن‌آور از فلسفة بدبيني خودش به همين نتيجة خيام مي‌رسد: «براي كسي كه به درجه‌اي برسد كه ارادة خود را نفي بكند. دنيائي كه به نظر ما آنقدر حقيقي مي‌آيد، با تمام خورشيدها و كهكشان‌هايش چيست؟ هيچ!»
خيام از مردم زمانه بري و بيزار بوده. اخلاق، افكار و عادات آن‌ها را با زخم زبان‌هاي تند محكوم مي‌كند و به‌هيچ‌وجه تلقينات جامعه را نپذيرفته است. از اشعار عربي و بعضي از كتاب‌هاي او اين كينه و بغض خيام براي مردمان و بي‌اعتمادي به آنان به خوبي ديده مي‌شود. در مقدمة جبر و مقابله‌اش مي‌گويد:
«ما شاهد بوديم كه اهل علم از بين رفته و بدسته‌اي كه عده‌شان كم و رنجشان بسيار بود منحصر گرديدند. و اين عدة انگشت‌شمار نيز در طي زندگي دشوار خود همت‌شان را صرف تحقيقات و اكتشافات علمي نمودند. ولي اغلب دانشمندان ما حق را به باطل مي‌فروشند و از حد تذوير و ظاهر سازي تجاوز نمي‌كنند؛ و آن مقدار معرفتي كه دارند براي اغراض پست مادي بكار مي‌برند، و اگر شخصي را طالب حق و ايثار كننده صدق و ساعي در رد باطل و ترك و تزوير بينند استهزإ و استخفاف مي‌كنند.» گويا در هر زمان اشخاص دو رو و متقلب و كاسه ليس چاپلوس كاشان جلو است!
ديوژن معروف روزي در شهر آتن با فانوس روشن جستجوي يك‌نفر انسان را مي‌نمود و عاقبت پيدا نكرد. ولي خيام وقت خود را به تكاپوي بيهوده تلف نكرده و با اطمينان مي‌گويد:
گاويست بر آسمان، قرين پروين،
گاويست دگر بر زيرش جمله زمين؛
گر بينائي چشم حقيقت بگشا:
زير و زبر دو گاو مشتي خر بين.
واضح است در اين‌صورت خيام از بس كه در زير فشار افكار پست مردم بوده به‌هيچ‌وجه طرفدار محبت، عشق، اخلاق، انسانيت و تصوف نبوده، كه اغلب نويسندگان و شعرا وظيفة خودشان دانسته‌اند كه اين افكار را اگر چه خودشان معتقد نبوده‌اند براي عوام فريبي تبليغ بكنند. چيزي‌كه غريب است، فقط يك ميل و رغبت يا سمپاتي و تأسف گذشته ايران در خيام باقي است. اگر چه بواسطه اختلاف زياد تاريخ، ما نمي‌توانيم به حكايت مشهور سه رفيق دبستاني باور بكنيم كه نظام‌الملك با خيام و حسن صباح هم‌درس بوده‌اند. ولي هيچ استبعادي ندارد كه خيام و حسن صباح با هم رابطه داشته‌اند. زيرا كه بچة يك عهد بوده‌اند و هر دو تقريباً در يك سنه ۵۱۷ - ۵۱۸ مرده‌اند. انقلاب فكري كه هر دو در قلب مملكت مقتدر اسلامي توليد كردند اين حدس را تأييد مي‌كند و شايد به همين مناسبت آن‌ها را با هم همدست دانسته‌اند. حسن بوسيلة اختراع مذهب جديد و لرزانيدن اساس جامعة آن زمان توليد يك شورش ملي ايراني كرد. خيام بواسطة آوردن مذهب حسي، فلسفي، و عقلي و مادي همان منظور او را در ترانه‌هاي خودش انجام داد. تأثير حسن چون بيشتر روي سياست و شمشير بود بعد از مدتي از بين رفت. ولي فلسفة مادي خيام كه پايه‌اش روي عقل و منطق بود پايدار ماند.
نزد هيچ يك از شعرا و نويسندگان اسلام لحن صريح نفي خدا و بر هم زدن اساس افسانه‌هاي مذهبي سامي مانند خيام ديده نمي‌شود شايد بتوانيم خيام را از جملة ايرانيان ضد عرب مانند: ابن مقفع، به‌آفريد، ابومسلم، بابك و غيره بدانيم. خيام با لحن تأسف انگيزي اشاره به پادشاهان پيشين ايران مي‌كند. ممكن است از خواندن شاهنامة فردوسي اين تأثر در او پيدا شده و در ترانه‌هاي خودش پيوسته فر و شكوه و بزرگي پايمال شدة آنان را گوشزد مي‌نمايد كه با خاك يكسان شده‌اند و در كاخ‌هاي ويران آن‌ها روباه لانه كرده و جغد آشيانه نموده. قهقهه‌هاي عصباني او، كنايات و اشاراتي كه به ايران گذشته مي “مايد پيداستت كه از ته قلب از راهزنان عرب و افكار پست آن‌ها متنفر است، و سمپاتي او به طرف ايراني مي‌رود كه در دهن اين اژدهاي هفتاد سر فرو شده بوده و با تشنج دست و پا مي‌زده.
نبايد تند برويم، آيا مقصود خيام از يادآوري شكوه گذشته ساساني مقايسة بي‌ثباتي و كوچكي تمدن ها و زندگي انسان نبوده است و فقط يك تصوير مجازي و كنايه‌اي بيش نيست؟ ولي با حرارتي كه بيان مي‌كند جاي شك و شبهه باقي نمي‌گذارد. مثلا صداي فاخته كه شب مهتاب روي ويرانة تيسفون كوكو مي‌گويد مو را به تن خواننده راست مي‌كند:
آن قصر كه بر چرخ همي زد پهلو،
بر درگه او شهان نهادندي رو،
ديديم كه بر كنگره‌اش فاخته‌اي
بنشسته همي گفت كه: «كوكو، كوكو؟»
آن قصر كه بهرام درو جام گرفت،
آهو بچه كرد و شير آرام گرفت؛
بهرام كه گور مي‌گرفتي همه عمر،
ديدي كه چگونه گور بهرام گرفت؟
چنانكه سابقاً ذكر شد خيام جز روش دهر خدائي نمي‌شناخته و خدائي را كه مذاهب سامي تصور مي‌كرده‌اند منكر بوده است. ولي بعد قيافة جدي‌تر به خود مي‌گيرد و راه حل علمي و منطقي براي مسائل ماورإ طبيعي جستجو مي‌كند. چون راه عقلي پيدا نمي‌كند به تعبير شاعرانة اين الفاظ قناعت مي‌نمايد. صانع را تشبيه به كوزه‌گر مي‌كند و انسان را به كوزه و مي‌گويد:
اين كوزه‌گر دهر چنين جام لطيف،
مي‌سازد و باز بر زمين مي‌زندش! (۴۳)
به حقيقت مطلب كاري نداريم ولي مجلس اين كوزه‌گر ديوانه را با قيافة احمق و خون‌خوارش كه همة هم خود را صرف صنايع ظريف مي‌كند ولي از روي جنون آن كوزه‌ها را مي‌شكند، فقط قلم آقاي درويش نقاش توانسته روي پرده خودش مجسم بكند.
بهشت و دوزخ را در نهاد اشخاص دانسته:
دوزخ شرري ز رنج بيهودة ماست،
فردوس دمي ز وقت آسودة ماست. (۱۴۲)
گل‌هاي خندان، بلبلان نالان، كشتزارهاي خرم، نسيم بامداد، مهتاب روي مهتابي، مهرويان پريوش، آهنگ چنگ، شراب گلگون، اين‌ها بهشت ماست. چيزي بهتر از اين‌ها روي زمين پيدا نمي‌شود، با اين حقايقي كه درين دنياي بي‌ثبات پر از درد و زجر برايمان مانده استفاده بكنيم. همين بهشت ماست، بهشت موعودي كه مردم را به اميدش گول مي‌زنند! چرا به اميد موهوم از آسايش خودمان چشم بپوشيم؟
كس خلد و حجيم را نديده است، اي دل،
گوئي كه از آن‌جهان رسيده است؟ اي دل. (۹۱)
يك بازيگر خانة غريبي است. مثل خيمه‌شب‌بازي يا بازي شطرنج، همة كائنات روي صفحه گمان مي‌كنند كه آزادند. ولي يك دست نامرئي كه گوئي متعلق به يك بچه است مدتي با ما تفريح مي‌كند. ما را جا به جا مي‌كند، بعد دلش را مي‌زند، دوباره اين عروسك‌ها يا مهره‌ها را در صندوق فراموشي و نيستي مي‌اندازد:
ما لعبتگانيم و فلك لعبت باز،
از روي حقيقتي نه از روي مجاز . . . (۵۰)
خيام مي‌خواسته اين دنياي مسخره، پست غم انگيز و مضحك را از هم بپاشد و يك دنياي منطقي‌تري روي خرابة آن بنا بكند:
گر بر فلكم دست بدي چون يزدان،
برداشتمي من اين فلك را ز ميان . . . (۲۵)
براي اينكه بدانيم تا چه اندازه فلسفة خيام در نزد پيروان او طرف توجه بوده و مقلد پيدا كرده، اين نكته را مي‌گوئيم كه مؤلف «دبستان مذاهب» در چند جا مثل از رباعيات خيام مي‌اورد و يك جا رباعي غريبي باو نسبت مي‌دهد (ص ۶۳): «. . . سمراد در لغت وهم و پندار را گويند . . . فره‌مند شاگرد فر ايرج گفته: اگر كسي موجود باشد داند كه عناصر و افلاك و انجم و عقول و نفوس حق است. و واجب الوجودي كه مي‌گويد هستي پذير نشد و ما از وهم گمان بريم كه او هست و يقين كه او هم نيست. من الاستشهاد حكيم عمر خيام بيت:
«صانع به جهان كهنه همچون ظرفي است.
«آبيست بمعني و بظاهر برقي است؛
«بازيچه كفر و دين بطفلان بسپار،
«بگذر ز مقامي كه خدا هم حرفي است!»
در جاي ديگر (ص ۱۵۹) راجع به عقايد چارواك مي‌گويد: «. . . عاقل بايد از جميع لذات بهره گيرد و از مشتهيات حتراز ننمايد. از آن‌كه چون بخاك پيوست باز آمدن نيست. ع:
«باز آمدنت نيست، چو رفتي رفتي.
«روشن‌تر گوئيم عقيده، چارواك آن‌ست كه ايشان گويند: چون صانع پديدار نيست و ادراك بشري به اثبات آن محيط نيارد شد، ما را چرا بندگي امري مظنون، موهوم، بل معدوم بايد كرد؟ . . . و بهر نويد جنت و راحت آن از كثرت حرص، ابلهانه دست از نعمت‌ها و راحت‌ها بازداشت؟ عاقل نقد را به نسيه ندهد . . . آنچه ظاهر نيست باور كردن آن را نشايد تركيب جسد مواليد از عناصر اربعه است، به مقتضاي طبيعت يك چند با هم تأليف پذير شده . . .، چون تركيب متلاشي شود، معاد عنصر جز عنصر نيارد بود. بعد از تخريب كاخ تن، عروجي به برين وطن و ناز و نعيم و نزول نار و جحيم نخواهد بود.»
آيا تجزية افكار خيام را ازين سطور درك نمي‌كنيم؟ هرون آلن در اضافات به رباعيات خيام (ص ۲۹۱) از كتاب «سرگذشت سلطنت كابل» تأليف الفينستن كه در سنة ۱۸۱۵ ميلادي به طبع رسيده نقل مي‌كند و شرح مي‌دهد كه فرقه‌اي دهري و لامذهب باسم ملازكي شهرت دارند: «به نظر مي‌آيد كه افكار آن‌ها خيلي قديمي است و كاملا با افكار شاعر قديم ايران خيام وفق مي‌دهد، كه در آثار او نمونه‌هاي لامذهبي به قدري شديد است كه در هيج زباني سابقه ندارد. . . اين فرقه عقايد خودشان را در خفا آشكار مي‌كردند و معروف است كه عقايد آن‌ها بين نجباي رند دربار شاه محمود رخنه كرده بود.»
اختصاص ديگري كه در فلسفة خيام مشاهده مي‌شود دقيق شدن او در مسئلة مرگ است، نه از راه نشئات روح و فلسفه الهيون آن را تحت مطالعه درمي‌آورد، بلكه از روي جريان و استحاله ذرات اجسام و تجزيه ماده تغييرات آنرا با تصويرهاي شاعرانه و غمناكي مجسم مي‌كند.
براي خيام ماورإ ماده چيزي نيست. دنيا در اثر اجتماع ذرات بوجود آمده كه بر حسب اتفاق كار مي‌كنند. اين جريان دايمي و ابدي است، و ذرات پي در پي در اشكال و انواع داخل مي‌شوند و روي مي‌گردانند. ازين رو انسان هيچ بيم و اميدي ندارد و در نتيجه تركيب ذرات و چهار عنصر و تأثير هفت كوكب بوجود آمده و روح او مانند كالبد مادي است و پس از مرگ نمي‌ماند:
بازآمدنت نيست، چو رفتي رفتي. (۲۹)
چون عاقبتت كار جهان «نيستي» است. (۱۴۰)
هر لاله پژمرده نخواهد بشكفت. (۴۷)
اما خيام به همين اكتفا نمي‌كند و ذرات بدن را تا آخرين مرحله نشئاتش دنبال مي‌نمايد و بازگشت آن‌ها را شرح مي‌دهد. در موضوع بقاي روح معتقد به گردش و استحاله ذرات بدن پس از مرگ مي‌شود. زيرا آنچه محسوس است و به تميز در مي‌آيد اين‌ست كه ذرات بدن در اجسام ديگر دوباره زندگي و يا جريان پيدا مي‌كنند. ولي روح مستقلي كه بعد از مرگ زندگي جداگانه داشته باشد نيست. اگر خوشبخت باشيم، ذرات تن ما خم باده مي‌شوند و پيوسته مست خواهند بود، و زندگي مرموز و بي‌اراده‌اي را تعقيب مي‌كنند. همين فلسفه ذرات سرچشمه درد و افكار غم‌انگيز خيام مي‌شود. در گل كوزه، در سبزه، در گل لاله، در معشوقه‌اي كه با حركات موزون به آهنگ چنگ مي‌رقصد، در مجالس تفريح و در همه جا ذرات بي‌ثبات و جريان سخت و بي‌اعتناي طبيعت جلو اوست. در كوزه شراب ذرات تن مهرويان را مي‌بيند كه خاك شده‌اند، ولي زندگي غريب ديگري را دارند. زيرا در آن‌ها روح لطيف باده در غليان است.
در اينجا شراب او با همه كنايات و تشبيهات شاعرانه‌اي كه در ترانه‌هايش مي‌آورد يك صورت عميق و مرموز بخود مي‌گيرد. ـ شراب در عين حال كه توليد مستي و فراموشي مي‌كند، در كوزه حكم روح را در تن دارد. آيا اسم همه قسمت‌هاي كوزه تصغير همان اعضاي بدن انسان نيست مثل: دهنه، لبه، گردنه، دسته، شكم . . . و شراب ميان كوزه روح پر كيف آن نمي‌باشد؟ همان كوزه كه سابق بر اين يك‌نفر ماهرو بوده! اين روح پر غليان زندگي دردناك گذشته كوزه را روي زمين يادآوري مي‌كند! از اين‌قرار كوزه يك زندگي مستقل پيدا مي‌كند كه شراب به منزله روح آن‌ست:
لب بر لب كوزه بردم از غايت آز. (۱۳۹)
اين دسته كه بر گردن او مي‌بيني،
دستي است كه بر گردن ياري بوده است. (۷۲)
(اين گونه تشبيه زياد در افكار خيام ديده مي‌شود. مثلا در نوروزنامه (ص ۴۰) در مورد كمان مي‌گويد: «. . . و به يك روي كمان بر صورت مردم نگاشته است از رگ و استخوان و پي و پوست و گوشت، و زه وي چون جان وي بود كه به وي زنده است، با جان كه از هنرمند بيابد.»
از مطالب فوق بدست مي‌آيد كه خيام در خصوص ماهيت و ارزش زندگي يك عقيده و فلسفة مهمي دارد. آيا او در مقابل اين‌همه بدبختي و اين فلسفه چه خط مشي و رويه‌اي را پيش مي‌گيرد؟
در صورتي‌كه نمي‌شود به چگونگي اشياء پي برد، در صورتي كه كسي ندانسته و نخواهد دانست كه از كجا مي‌آئيم و به كجا مي‌رويم و گفته‌هاي ديگران مزخرف و تلة خر بگيري است، در صورتي كه طبيعت آرام و بي‌اعتنا وظيفة خودش را انجام مي‌دهد و همه كوشش‌هاي ما در مقابل او بيهوده است و تحقيقات فلسفي غير ممكن مي ‌باشد، در صورتي‌كه اندوه و شادي ما نزد طبيعت يكسان است و دنيائي كه در آن مسكن داريم پر از درد و شر هميشگي است و زندگي هراسناك ما يكرشته خواب، خيال، فريب و موهوم مي باشد، در صورتي‌كه پادشاهان با فر و شكوه گذشته به خاك نيستي هم آغوش شده‌اند، و پريرويان ناكامي كه به سينة خاك تاريك فرو رفته‌اند ذرات تن آن‌ها در تنگناي گور از هم جدا مي‌شود و در نباتات و اشياء زندگي دردناكي را دنبال مي‌كند. آيا همه اين‌ها بزبان بي‌زباني سستي و شكنندگي چيزهاي روي زمين را به ما نمي‌گويند؟ گذشته بجز يادگار درهم و رؤيائي بيش نيست، آينده مجهول است. پس همين دم را كه زنده‌ايم، اين دم گذرنده كه به يك چشم به هم زدن در گذشته فرو مي ‌رود، همين دم را دريابيم و خوش باشيم. اين دم كه رفت ديگر چيزي در دست ما نمي‌ماند، ولي اگر بدانيم كه دم را چگونه بگذرانيم! مقصود از زندگي كيف و لذت است. تا مي‌توانيم بايد غم و غصه را از خودمان دور بكنيم، معلوم را به مجهول نفروشيم و نقد را فداي نسيه نكنيم. انتقام خودمان را از زندگي بستانيم پيش از آن‌كه در چنگال او خرد بشويم!
برباي نصيب خويش كت بربايند. (۴۵)
بايد دانست هر چند خيام از ته دل معتقد به شادي بوده ولي شادي او هميشه با فكر عدم و نيستي توأم است. ازين رو همواره معاني فلسفة خيام در ظاهر دعوت به خوشگذراني مي‌كند اما در حقيقت همه گل و بلبل، جام‌هاي شراب، كشتزار و تصويرهاي شهوت‌انگيز او جز تزئيني بيش نيست، مثل كسي‌كه بخواهد خودش را بكشد و قبل از مرگ به تجمل و نزيين اتاق خودش بپردازد. ازين جهت خوشي او بيشتر تأثرآور است. خوش باشيم و فراموش بكنيم تا خون، اين مايع زندگي، كه از هزاران زخم ما جاري است نه بينيم!
چون خيام از جواني بدبين و در شك بوده و فلسفه كيف و خوشي را در هنگام پيري انتخاب كرده به همين مناسبت خوشي او آغشته با فكر يأس و حرمان است:
پيمانة عمر من به هفتاد رسيد،
اين دم نكنم نشاط، كي خواهم كرد؟ (۱۴۱)
اين ترانه كه ظاهراً لحن يك‌نفر رند كاركشته و عياش را دارد كه از همه چيز بيزار و زده شده و زندگي را مي‌پرستد و نفرين مي كند، در حقيقت شتاب و رغبت به باده گساري در سن هفتاد سالگي اين رباعي را بيش از رباعيات بدبيني او غم‌انگيز مي‌كند و كاملا فكر يك‌نفر فيلسوف مادي را نشان مي‌دهد كه آخرين دقايق عمر خود را در مقابل فناي محض مي‌خواهد دريابد!
روي ترانه‌هاي خيام بوي غليظ شراب سنگيني مي‌كند و مرگ از لاي دندان‌هاي كليد شده‌اش مي‌گويد: «خوش باشيم!»
موضوع شراب در رباعيات خيام مقام خاصي دارد. اگر چه خيام مانند ابن سينا در خوردن شراب زياده‌روي نمي‌كرده ولي در مدح آنان تا اندازه‌اي اغراق مي‌گويد. شايد بيشتر مقصودش مدح منهيات مذهبي است. ولي در «نوروزنامه» يك فصل كتاب مخصوص منافع شراب استت و نويسنده از روي تجربيات ديگران و آزمايش شخصي منافع شراب را شرح مي‌دهد و در آنجا اسم بوعلي سينا و محمد زكرياي رازي را ذكر مي‌كند (ص ۶۰) مي‌گويد: «هيچ چيز در تن مردم نافع‌تر از شراب نيست، خاصه شراب انگوري تلخ و صافي، خاصيتش آنست كه غم را ببرد و دل را خرم كند.» (ص ۷۰): «. . . همه دانايان متفق گشتند كه هيچ نعمتي بهتر و بزرگوارتر از شراب نيست.» (ص ۶۱): «. . . و در بهشت نعمت بسيار است و شراب بهترين نعمتهاء بهشت است.» آيا مي‌توانيم باور كنيم كه نويسنده اين جمله را از روي ايمان نوشته در صورتي‌كه با تمسخر مي‌گويد:
گويند: بهشت و حوض كوثر باشد! (۸۹)
ولي در رباعيات، شراب براي فرو نشاندن غم و اندوه زندگي است. خيام پناه به جام باده مي برد و با مي ارغواني مي‌خواهد آسايش فكري و فراموشي تحصيل بكند. خوش باشيم، كيف بكنيم، اين زندگي مزخرف را فراموش بكنيم. مخصوصاً فراموش بكنيم، چون در مجالس عيش ما يك ساية ترسناك دور مي‌زند. ـ اين سايه مرگ است، كوزه شراب لبش را كه به لب ما مي‌گذارد آهسته بغل گوشمان مي‌گويد: من‌هم روزي مثل تو بوده‌ام، پس روح لطيف باده را بنوش تا زندگي را فراموش بكني!
بنوشيم، خوش باشيم. چه مسخره غمناكي! كيف؟ زن، معشوق دمدمي. بزنيم، بخوانيم، بنوشيم كه فراموش بكنيم پيش از آن‌كه اين ساية ترسناك گلوي ما را در چنگال استخوانيش بفشارد. ميان ذرات تن ديگران كيف بكنيم كه ذرات تن ما را صدا مي‌زنند و دعوت به نيستي مي‌كنند و مرگ با خنده چندش‌انگيزش به ما مي‌خندد.
زندگي يكدم است. آن دم را فراموش بكنيم!
مي خور كه چنين عمر كه غم در پي اوست،
آن به كه بخواب يا بمستي گذرد! (۱۴۳)


معرفی این پست به دوستان
نوشته شده توسط Omid | موضوع: | لینک ثابت |

خيام شاعر دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 15:38
آنچه كه اجمالا اشاره شد نشان مي‌دهد كه نفوذ فكر، آهنگ دلفريب، نظر موشكاف، وسعت قريحه، زيبائي بيان، صحت منطق، سرشاري تشبيهات سادة بي‌حشو و زوائد و مخصوصاً فلسفه و طرز فكر خيام كه به آهنگ‌هاي گوناگون گوياست و با روح هر كس حرف مي‌زند در ميان فلاسفه و شعراي خيلي كمياب مقام ارجمند و جداگانه‌اي براي او احراز مي‌كند.
رباعي كوچكترين وزن شعري است كه انعكاس فكر شاعر را با معني تمام برساند. (در كتاب كريستنسن راجع به رباعيات خيام (ص ۹۰) نوشته كه رباعي وزن شعري كاملا ايراني است و به عقيدة هارتمان رباعي ترانه ناميده مي‌شده و اغلب به آواز مي‌خوانده‌اند.
برساز ترانه‌اي و پيش‌آور مي. (۱۱۶)
بعدها اعراب اين وزن را از فارسي تقليد كردند، اين عقيده را لابد هارتمان از خواندن گفتة شمس قيس رازي راجع به رباعي پيدا كرده.)
هر شاعري خودش را موظف دانسته كه در جزو اشعارش كم و بيش رباعي بگويد. ولي خيام رباعي را به منتها درجة اعتبار و اهميت رسانيده و اين وزن مختصر را انتخاب كرده، در صورتي‌كه افكار خودش را در نهايت زبردستي در آن گنجانيده است.
ترانه‌هاي خيام به قدري ساده، طبيعي و به زبان دلچسب ادبي و معمولي گفته شده كه هر كسي را شيفته آهنگ و تشبيهات قشنگ آن مي‌نمايد، و از بهترين نمونه‌هاي شعر فارسي به شمار مي‌آيد. خيام قدرت اداي مطلب را به اندازه‌اي رسانيده كه گيرندگي و تأثير آن حتمي است و انسان به حيرت مي‌افتد كه يك عقيده فلسفي مهمي چگونه ممكن است در قالب يك رباعي بگنجد و چگونه مي‌توان چند رباعي گفت كه از هر كدام يك فكر و فلسفة مستقل مشاهده بشود و در عين حال با هم هم‌آهنگ باشد. اين كشش و دلربائي فكر خيام است كه ترانه‌هاي او را در دنيا مشهور كرده، وزن ساده و مختصر شعري خيام خواننده را خسته نمي‌كند و به او فرصت فكر مي‌دهد.
خيام در شعر پيروي از هيچ‌كس نمي‌كند. زبان سادة او به همه اسرار صنعت خودش كاملا آگاه است و با كمال ايجاز، به بهترين طرزي شرح مي‌دهد. در ميان متفكرين و شعراي ايراني كه بعد از خيام آمده‌اند، برخي از آن‌ها به خيال افتاده‌اند كه سبك او را تعقيب بكنند و از مسلك او پيروي بنمايند، ولي هيچ‌كدام از آن‌ها نتوانسته‌آند به سادگي و به بزرگي فكر خيام برسند. زيرا بيان ظريف و بي‌مانند او با آهنگ سليس مجازي كنايه‌دار او مخصوص به خودش است. خيام قادر است كه الفظ را موافق فكر و مقصود خودش انتخاب بكند. شعرش با يك آهنگ لطيف و طبيعي جاري و بي‌تكلف است، تشبيهات و استعاراتش يك ظرافت ساده و طبيعي دارد.
طرز بيان، مسلك و فلسفة خيام تأثير مهمي در ادبيات فارسي كرده ميدان وسيعي براي جولان فكر ديگران تهيه نموده است. حتي حافظ و سعدي در نشئات ذره، ناپايداري دنيا، غنيمت شمردن دم و مي پرستي اشعاري سروده‌اند كه تقليد مستقيم از افكار خيام است. ولي هيچ‌كدام نتوانسته‌اند درين قسمت به مرتبة خيام برسند. مثلا سعدي مي‌گويد:
بخاك بر مرو اي آدمي به نخوت و ناز،
كه زير پاي تو همچون تو آدميزاد است. (۶۳)
عجب نيست از خاك اگر گل شكفت،
كه چندين گل اندام در خاك خفت! (۵۸)
سعديا دي رفت و فردا همچنان موجود نيست.
درميان اين و آن فرصت شمار امروز را. (۱۲۰)
و درين اشعار حافظ:
چنين كه بر دل من داغ زلف سركش تست،
بنفشه‌زار شود تربتم چو در گذرم. (۶۳)
هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار،
كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست! (۱۱۲)
روزي كه چرخ از گل ما كوزه‌ها كند،
زنهار كاسة سر ما پر شراب كن. (۶۶)
كه هر پاره خشتي كه بر منظريست،
سر كيقبادي و اسكندريست! (۱۰۹)
قدح بشرط ادب گير زانكه تركيبش،
ز كاسة سر جمشيد و بهمن است و قباد. (۷۰)
حافظ و مولوي و بعضي از شعراي متفكر ديگر اگر چه اين شورش و رشادت فكر خيام را حس كرده‌اند و گاهي شلتاق آورده‌اند، ولي بقدري مطالب خودشان را زير جملات و تشبيهات و كنايات اغراق‌آميز پوشانيده‌اند كه ممكن است آنرا به صد گونه تعبير و تفسير كرد. مخصوصاً حافظ كه خيلي از افكار خيام الهام يافته و تشبيهات او را گرفته است. مي‌توان گفت او يكي از بهترين و متفكرترين پيروان خيام است. اگر چه حافظ خيلي بيشتر از خيام رؤيا، قوة تصور و الهام شاعرانه داشته كه مربوط به شهوت تند او مي‌باشد، ولي افكار او به پاي فلسفة مادي و منطقي خيام نمي‌رسد و شراب را بصورت اسرارآميز صوفيان درآورده. در همين قسمت حافظ از خيام جدا مي‌شود. مثلا شراب حافظ اگر چه در بعضي جاها بطور واضح همان آب انگور است، ولي به قدري زير اصطلاحات صوفيانه پوشيده شده كه اجازة تعبير را مي‌دهد و يك نوع تصوف مي‌شود از آن استنباط كرد. ولي خيام احتياج به پرده‌پوشي و رمز و اشاره ندارد، افكارش را صاف و پوست كنده مي‌گويد. همين لحن صاده، بي‌پروا و صراحت لهجه او را از ساير شعراي آزاد فكر متمايز مي‌كند.
مثلا اين اشعار حافظ بخوبي جنبة صوفي و رؤياي شديد او را مي‌رساند:
اين‌همه عكس مي و نقش و نگارين كه نمود،
يك فروغ رخ ساقي است كه در جام افتاد.
ما در پياله عكس رخ يار ديده‌ايم،
اي بي‌خبر ز لذت شرب مدام ما.
حافظ نيز به زهاد حمله مي‌كند ولي چقدر با حملة خيام فرق دارد:
راز درون پرده ز رندان مست پرس،
كاين حال نيست زاهد عالي مقام را. (۸۵)
خيلي با نزاكت‌تر و ترسوتر از خيام به بهشت اشاره مي‌كند:
باغ فردوس لطيف است، وليكن زنهار،
تو غنيمت شمر اين ساية بيد و لب كشت. (۸۸)
چقدر با احتياط و محافظه‌كاري به جنگ صانع مي‌رود:
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت،
آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد! (۱۱)
شعراي ديگر نيز از خيام تبعيت كرده‌اند و حتي در اشعار صوفي كنايات خيام ديده مي‌شود؛ مثلا اين شعر عطار:
گر چو رستم شوكت و زورت بود،
جاي چون بهرام در گورت بود. (۵۴)
غزالي نيز مضمون خيام را استعمال مي‌كند:
چرخ فانوس خيالي عالمي حيران در او،
مردمان چون صورت فانوس سرگردان در او. (۱۰۵)
بر طبق روايت «اخبارالعلمإ» خيام را تكفير مي‌كنند به مكه مي‌رود و شايد سر راه خود خرابة تيسفون را ديده و اين رباعي را گفته:
آن قصر كه بر چرخ همي زد پهلو . . . (۵۶)
آيا خاقاني تما قصيدة معروف خود «ايوان مدائن» را از همين رباعي خيام الهام نشده؟
از همة تأثيرات و نفوذ خيام در ادبيات فارسي چيزي كه مهمتر است رشادت فكري و آزادي است كه ابداع كرده و گويا به قدرت قلم خودش آگاه بوده. چون در «نوروزنامه» (ص ۴۸) در فصل «اندر ياد كردن قلم» حكايتي مي‌آورد كه قلم را از تيغ برهنه مؤثرتر مي‌داند و اينطور نتيجه مي‌گيرد: « . . . و تأثير قلم صلاح و فساد مملكت را كاري بزرگست، و خداوندان قلم را كه معتمد باشند عزيز بايد داشت.»
تأثير خيام در ادبيات انگليس و آمريكا، تأثير او در دنياي متمدن امروز، همة اين‌ها نشان مي‌دهد كه گفته‌هاي خيام با ديگران تا چه اندازه فرق دارد.
خيام اگر چه سر و كار با رياضيات و نجوم داشته ولي اين پيشة خشك مانع از تظاهر احساسات رقيق و لذت بردن از طبيعت و ذوق سرشار شعري او نشده! و اغلب هنگام فراغت را به تفريح و ادبيات مي‌گذرانيده. اگر چه مابين منجمين مانند خواجه نصير طوسي و غيره شاعر ديده شده و اشعاري به آن‌ها منسوب است ولي گفته‌هاي آن‌ها با خيام زمين تا آسمان فرق دارد. آنان تنها در الهيات و تصوف يا عشق و اخلاق و يا مسائل اجتماعي رباعي گفته‌اند. يعني همان گفته‌هاي ديگران را تكرار كرده‌اند و ذوق شاعري در اشعار و قيافه‌پردازي آن‌ها تقريباً وجود ندارد.
شب مهتاب، ويرانه. مرغ حق، قبرستان، هواي نمناك بهاري در خيام خيلي مؤثر بوده. ولي به نظر مي‌آيد كه شكوه و طراوت بهار، رنگ‌ةا و بوي گل، چمن‌زار، جويبار، نسيم ملايم و طبيعت افسونگر، با آهنگ چنگ ساقيان ماهرو و بوسه‌هاي پرحرارت آن‌ها كه فصل بهار و نوروز را تكميل مي‌كرده، در روح خيام تأثير فوق‌العاده داشته. خيام با لطافت و ظرافت مخصوصي كه در نزد شعراي ديگر كمياب است طبيعت را حس مي‌كرده و با يك دنيا استادي وصف آن را مي‌كند:
روزي است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد. (۱۱۸)
بنگر ز صبا دامن گل چاك شده. . . (۶۰)
ابر آمد و زار بر سر سبزه گريست. . . (۶۱)
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست. . . (۶۲)
مهتاب بنور دامن شب بشكافت. . . (۱۱۱)
خيام در وصف طبيعت تا همان اندازه كه احتياج دارد با چند كلمه محيط و وضع را مجسم و محسوس مي‌كند. آن هم در زماني كه شعر فارسي در زير تأثير تسلط عرب يك نوع لغت بازي و اظهار فضل و تملق گويي خشك و بي‌معني شده بوده، و شاعران كميابي كه ذوق طبيعي داشته‌اند براي يك برگ و يا يك قطره ژاله به قدري اغراق مي‌گفته‌اند كه انسان را از طبيعت بيزرا مي‌كرده‌اند. اين سادگي زبان خيام بر بزرگي مقام او مي‌افزايد. نه تنها خيام به الفاظ ساده اكتفا كرده، بلكه در ترانه‌هاي خود استادي‌هاي ديگري نيز بكار برده كه نظير آن در نزد هيچ‌يك از شعراي ايران ديده نمي‌شود. او با كنايه و تمسخر لغات قلنبه آخوندي را گرفته و به خودشان پس داده مثلا درين رباعي:
گويند: «بهشت و حور عين خواهد بود،
آنجا مي ناب و انگبين خواهد بود.»
اول نقل قول كرده و اصطلاحات آخوندي را در وصف جنت به زبان خودشان شرح داده، بعد جواب مي‌دهد:
گر ما مي و معشوقه گزيديم چه باك؟
چون عاقبت كار همين خواهد بود!
درين رباعي القاب ادبا و فضلا را به اصطلاح خودشان مي‌گويد:
آنانكه «محيط فضل و آداب شدند،
در جمع كمال شمع اصحاب شدند.»
به زبان خودش القاب و ادعاي آن‌ها را خراب مي‌كند:
ره زين شب تاريك نبردند بروز،
گفتند فسانه‌اي و در خواب شدند!
در جاي ديگر لفظ «پرده» صوفيان را مي‌آورد و بعد به تمسخر مي‌گويد كه پشت پردة اسرار عدم است:
هست از پس «پرده» گفتگوي من و تو،
چون «پرده» برافتد، نه تو ماني و نه من!
گاهي با لغات بازي مي‌كند، ولي صنعت او چقدر با صنايع لوس و ساختگي بديع فرق دارد. مثلا لغاتي كه دو معني را مي‌رساند:
بهرام كه گور مي‌گرفتي همه عمر،
ديدي كه چگونه گور بهرام گرفت؟
تقليد آواز فاخته كه در ضمن به معني «كجا رفتند؟» هم باشد يك شاهكار زيركي، تسلط به زبان و ذوق را مي‌رساند:
ديديم كه بر كنگره‌اش فاخته‌اي،
بنشسته همي گفت كه: «كوكو، كوكو؟»
در آخر بعضي از رباعيات قافيه تكرار شده، شايد بنظر بعضي فقر لغت و قافيه را برساند مثل:
دنيا ديدي و هر چه ديدي هيچ است . . . (۱۰۲)
بنگر ز جهان چه طرف بربستم؟ هيچ. (۱۰۷)
ولي تمام تراژدي موضوع در همين تكرار «هيچ» جمع شده.
چندين اثر فلسفي و علمي به زبان فارسي و عربي از خيام مانده. ولي آثار فلسفي و علمي او هرگز در ميزان شهرتش دخالتي نداشته. خوشبختانه اخيراً يك رسالة ادبي گرانبهائي از خيام بدست آمد موسوم به: «نوروزنامه» كه به سعي و اهتمام دوست عزيزم آقاي مجتبي مينوي در تهران به چاپ رسيد. اين كتاب به فارسي ساده و بي مانندي نوشته شده كه نشان مي‌دهد اثر قلم تواناي همان گوينده ترانه‌ها مي‌باشد. نثر ادبي آن يكي از بهترين و سليس‌ترين نمونه‌هاي نثر فارسي است و ساختمان جملات آن خيلي نزديك به پهلوي مي‌باشد و هيچ‌كدام از كتاب‌هائي كه كم و بيش در آن دوره نوشته شده از قبيل: «سياست نامه» و «چهار مقاله» و غيره از حيث نثر و ارزش ادبي به پاي «نوروزنامه» نمي‌رسند.
نگارنده موضوع كتاب خود را يكي از رسوم ملي ايران قديم قرار داده كه رابطة مستقيم با نجوم دارد، و در آن خرافات نجومي و اعتقادات عاميانه و خواص اشياء را بر طبق نجوم و طب Empirique شرح مي‌دهد. اگر چه اين كتاب دستوري و به فراخور مقتضيات روز نوشته شده، ولي در خفاي الفاظ آن همان موشكافي فكر، همان منطق محكم رياضي‌دان، قوه تصور فوق‌العاده و كلام شيواي خيام وجود دارد و در گوشه و كنار به همان فلسفه علمي و مادي خيام كه از دستش در رفته بر مي‌خوريم. درين كتاب نه حرفي از عذاب آخرت است و نه از لذايذ جنت، نه يك شعر صوفي ديده مي‌شود و نه از اخلاق و مذهب سخني به ميان مي‌آيد. موضوع يك جشن با شكوه ايران، همان ايراني كه فاخته بالاي گنبد ويرانش كوكو مي‌گويد و بهرام و كاووس و نيشابور و توسش با خاك يكسان شده، از جشن آن دوره تعريف مي‌كند و آداب و عادات آنرا مي‌ستايد.
آيا مي‌توانيم در نسبت اين كتاب به خيام شك بياوريم؟ البته از قرايني ممكن است. ولي بر فرض هم كه از روي تصادف و يا تعمد اين كتاب به خيام منسوب شده باشد، مي‌توانيم بگوئيم كه نويسندة آن رابطة فكري با خيام داشته و در رديف همان فيلسوف نيشابوري و به مقام ادبي و ذوقي او مي‌رسيده. به هر حال، تا زماني كه يك سند مهم تاريخي بدست نيامده كه همين كتاب «نوروزنامه» را كه در دست است به نويسنده مقدم بر خيام نسبت بدهد هيچ گونه حدس و فرضي نمي‌تواند نسبت آن را از خيام سلب بكند. برعكس، خيلي طبيعي است كه روح سركش و بيزار خيام، آميخته با زيبائي و ظرافت‌ها كه از اعتقادات خشن زمان خودش سرخورده، در خرافات عاميانه يك سرچشمه تفريح و تنوع براي خودش پيدا بكند. سرتاسر كتاب ميل ايراني ساساني، ذوق هنري عالي، ظرافت‌پرستي و حس تجمل مانوي را به ياد مي‌آورد. نگارنده پرستش زيبائي را پيشه خودش نموده، همين زيبائي كه در لغات و در آهنگ جملات او بخوبي پيداست. خيام شاعر، عالم و فيلسوف خودش را يك بار ديگر در اين كتاب معرفي مي‌كند.
خيام نماينده ذوق خفه شده، روح شكنجه ديده و ترجمان ناله‌ةا و شورش يك ايران بزرگ، با شكوه و آباد قديم است كه در زير فشار فكر زمخت سامي و استيلاي عرب كم كم مسموم و ويران مي‌شده.
از مطالب فوق بدست مي‌آيد كه گوينده اين ترانه‌ها فيلسوف، منجم و شاعر بي‌مانندي بوده است. حال اگر بخواهيم نسبت اين رباعيات را از خيام معروف سلب بكنيم، آيا به كي آن‌ها را نسبت خواهيم داد؟ لابد بايد خيام ديگري باشد كه همزاد همان خيام معروف است و شايد از خيام منجم هم مقامش بزرگتر باشد. ولي در هيچ جا بطور مشخص اسم او برده نشده و كسي او را نمي‌شناخته، در صورتي‌كه بايستي در يك زمان و يك جا و به يك طرز با خيام منجم زندگي كرده باشد. پس اين به غير از خود خيام كه ژني بي‌مانند او به انواع گوناگون تجلي مي‌كرده و يا شبح او كس ديگري نبوده. اصلا آيا كس ديگري را به جز خيام سراغ داريم كه بتواند اينطور ترانه سرائي بكند؟
چند قطعه شعر عربي از خيام مانده است، ولي از آنجائي كه هيچ يك از شعرا نتوانسته‌اند آن‌ها را به شعر فارسي بزبان خيام دربياورند از درج آن چشم پوشيديم.
بنا به خواهش دوست هنرمندم آقاي دوريش نقاش، اين مقدمه را اجمالا به ترانه‌ةاي خيام نوشتم تا راهنماي تابلوهاي ايشان بشود. درين كتاب ترانه‌هاي خيام مطابق سبك و افكار فلسفي مرتب شده و رباعياتي كه به نظر مشكوك مي‌آمده جلو آن‌ها يك ستاره گذاشته شده، اين رباعيات بر فرض هم از خود خيام نباشد از پيروان خيلي زبردست او خواهد بود كه مستقيماً از فكر فيلسوف و شاعر بزرگ الهام گرفته‌اند


معرفی این پست به دوستان
نوشته شده توسط Omid | موضوع: | لینک ثابت |